الفشواژهنامه آزاداَلَفش در گویش مشهدی به معنی چسبناک و یا محلی که با ریختن شیره قند یا شکر یا شربت به حالت چسبناک درآمده است.
الفشاطلغتنامه دهخداالفشاط. [ اَ ف َ ] (اِخ ) نام قریه ای در اسپانیا. رجوع به الحلل السندسیة ج 1 ص 123 شود.
الفشاطلغتنامه دهخداالفشاط. [ اَ ف َ ] (اِخ ) نام قریه ای در اسپانیا. رجوع به الحلل السندسیة ج 1 ص 123 شود.
جان گرفتنلغتنامه دهخداجان گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) زندگانی یافتن . (بهار عجم ). قوت یافتن پس از ضعف و بیماری . قوی شدن پس از ضعف : از الفش آب روان جان گرفت راه به سرچشمه ٔ ح
اینلغتنامه دهخدااین . (ضمیر، ص ) ضمیر اشاره برای نزدیک . مقابل آن . ج ، اینها، اینان . (فرهنگ فارسی معین ). کلمه ٔ اشاره که بدان به شخص یا شی ٔ حاضر اشاره میکنند. و چون این کلم
ثقةالملکلغتنامه دهخداثقةالملک . [ ث ِ ق َ تُل ْ م ُ ] (اِخ ) خواجه طاهربن علی مشکان وزیر و خازن سلطان مسعود سوم ابن سلطان ابراهیم غزنوی بود و شعراء عصر را از قبیل مسعودسعد و ابوالفر