شادبهر و عین الحیوةلغتنامه دهخداشادبهر و عین الحیوة. [ ب َ وَ ع َ نُل ْ ح َ یا ] (اِخ ) نام یکی از مثنویهای عنصری و یکی از قصص باستانی است . (لباب الالباب چ سعید نفیسی ص 269) : و اندر آخر عهدش
آلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل ۲. احمر، سرخ، قرمز ۳. پری، جن، زائوترسان ۴. سراب
اللغتنامه دهخداال . [ اُ ] (ترکی ، ضمیر) او، ضمیر غائب . (برهان ). ترکی است یعنی او. (شرفنامه ٔ منیری ).
شادلیلغتنامه دهخداشادلی . [ دِ ] (اِخ ) سیدالقطب الامام علی الادریسی الشادلی ، مکنی به ابوالحسن استاد فرقه ٔ شاذلیه . رجوع به شاذلی و شاذلیه شود.
شادمانیلغتنامه دهخداشادمانی . (اِخ ) عبیداﷲبن ابی احمد عاصم بن محمد الشادمانی الحنیفی ، مکنی به ابوسعد از ابوالحسن علی بن الحسن الداودی و دیگران سماع حدیث کرد. ابوالقاسم هبةاﷲبن عب
جبل الفضةلغتنامه دهخداجبل الفضة. [ ج َ ب َ لُل ْ ف ِض ْ ض َ ](اِخ ) نام موضعی است . یاقوت گوید: گمان میبرم که این کوه همان کوه بَنْجَهیر است و ابواسحاق ابراهیم بن الشاد الجبلی منسوب
شادخةلغتنامه دهخداشادخة. [ دِ خ َ ] (ع اِ، ص ) تأنیث شادخ . (اقرب الموارد). سپیدی فراخ روی . (منتهی الارب ). سپیدی که بر روی آشکار گردد از پیشانی تا بینی . (اقرب الموارد). || را
شاذلیلغتنامه دهخداشاذلی . [ ذِ ] (اِخ ) علی بن عبداﷲبن عبدالجبار... مکنی به ابوالحسن استاد گروه شادلیه ٔ صوفیه ٔ اسکندریه . (منتهی الارب ذیل ش د ل ). و در تاج العروس ترجمه ٔ مفید