الساملغتنامه دهخداالسام . [ اِ ] (ع مص ) فهمانیدن و آموزانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).- السام حجت کسی را ؛ تلقین کردن و آموختن دلیل او را. (از اقرب الموارد).|| جستن و طلب کرد
آل سامانلغتنامه دهخداآل سامان . [ ل ِ ] (اِخ ) نام سلسله ای از سلاطین اسلامی ایران منسوب به سامان نامی ، از نجبا و بزرگان بلخ که نسب او ببهرام چوبینه می پیوسته است : از آن چندان نعی
حاشا عن السامعینلغتنامه دهخداحاشا عن السامعین . [ ع َ نِس ْ سا م ِ ](ع صوت مرکب ) دور از جناب شما. رجوع به حاشا شود.
سام الرکازلغتنامه دهخداسام الرکاز. [ ] (ع اِ مرکب ) رگی است از طلا در معدن و در معدن در نظام با فاصله های کم : و کان الفرید و الدر و الیاقوت من لفظه و سام الرکاز. (الجماهر بیرونی ص 15
سامانة الکترونیکی آلاتدقیق پروازelectronic flight instrument systemواژههای مصوب فرهنگستانسامانهای که با استفاده از نمایشگر الکترونیکی، اطلاعات مختلف پرواز و ناوبری و سایر سامانههای هواگرد را بر روی صفحة تلویزیونی در اتاقک خلبان نشان میدهد اختـ .
سامانۀ پرداخت الکترونیکیelectronic payment system, e-payment systemواژههای مصوب فرهنگستانهریک از سامانههایی که امکان انتقال الکترونیکی وجوه و منابع مالی را از پرداختکننده به دریافتکننده فراهم میآورند اختـ . ساپا
آل سامانلغتنامه دهخداآل سامان . [ ل ِ ] (اِخ ) نام سلسله ای از سلاطین اسلامی ایران منسوب به سامان نامی ، از نجبا و بزرگان بلخ که نسب او ببهرام چوبینه می پیوسته است : از آن چندان نعی
حاشا عن السامعینلغتنامه دهخداحاشا عن السامعین . [ ع َ نِس ْ سا م ِ ](ع صوت مرکب ) دور از جناب شما. رجوع به حاشا شود.
سامانلغتنامه دهخداسامان . (اِخ ) نام شخصی است که آل سامان که پادشاهان سامانیه اند به او منسوب اند. (برهان ) (رشیدی ). نام جد اعلی آل سامان که شهریاری داشته اند. (آنندراج ). نام م
العوبةلغتنامه دهخداالعوبة. [ اُ ب َ ] (ع اِ) بازی . (السامی فی الاسامی ). بازیچه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بازی است از بازیها. (مهذب الاسماء). لَعِب . (اقرب الموارد). ج ، اَلاع