الحضرلغتنامه دهخداالحضر. [ ] (اِخ ) نام شهری که در قدیم از توابع دولت پارت بود و بقول هردوت پادشاهی از خود داشت و مردم آن عرب بودند. رجوع به حضر و ایران باستان تألیف پیرنیا ج 3
الحذرلغتنامه دهخداالحذر. [ اَ ح َ ذَ ] (ع صوت ) خبردار و آگاه باش . (آنندراج ).ملتفت باش . باخبر باش و دوری کن . (ناظم الاطباء). زنهار. زینهار. بپرهیز. بترس . بپرهیزید. بترسید. ب
الحذرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهحذر؛ بپرهیز؛ بترس؛ دوری کن؛ در مقام بیم دادن و امر به پرهیز کردن از کاری یا چیزی یا کسی گفته میشود: ◻︎ ای رخ چون آینه افروخته / الحذر از آه من سوخته (سعدی۲: ۵۴
صاحب الحضرلغتنامه دهخداصاحب الحضر. [ ح ِ بُل ْ ح َ ] (اِخ ) در مجمل التواریخ آرد که چون بلاش بن خسرو خبر یافت که رومیان به شهر پارسیان سپاه خواهند آورد، از ملوک طوایف یاوری خواست و هر
وصاف الحضرةلغتنامه دهخداوصاف الحضرة. [ وَص ْ صا فُل ْ ح َ رَ ] (اِخ ) عبداﷲبن عزالدین فضل اﷲ شیرازی ، ملقب به شهاب الدین و معروف به وصاف الحضرة. مؤلف کتاب تاریخ تجزیة الامصار و تزجیة
ابن الحضرمیلغتنامه دهخداابن الحضرمی .[ اِ نُل ْ ؟ ] (اِخ ) او وراق بوده و هم کتابت مصحف میکرده است در نیمه ٔ اول مائه ٔ چهارم . (ابن الندیم ).
صاحب الحضرلغتنامه دهخداصاحب الحضر. [ ح ِ بُل ْ ح َ ] (اِخ ) در مجمل التواریخ آرد که چون بلاش بن خسرو خبر یافت که رومیان به شهر پارسیان سپاه خواهند آورد، از ملوک طوایف یاوری خواست و هر
وصاف الحضرةلغتنامه دهخداوصاف الحضرة. [ وَص ْ صا فُل ْ ح َ رَ ] (اِخ ) عبداﷲبن عزالدین فضل اﷲ شیرازی ، ملقب به شهاب الدین و معروف به وصاف الحضرة. مؤلف کتاب تاریخ تجزیة الامصار و تزجیة
ابن الحضرمیلغتنامه دهخداابن الحضرمی .[ اِ نُل ْ ؟ ] (اِخ ) او وراق بوده و هم کتابت مصحف میکرده است در نیمه ٔ اول مائه ٔ چهارم . (ابن الندیم ).
حسین حضرمیلغتنامه دهخداحسین حضرمی . [ح ُ س َ ن ِ ح َ رَ ] (اِخ ) ابن فقیه بن عبداﷲبن عبدالرحمان بن ابوبکر بلحاج بافضل الحضرمی صوفی متوفی در تریم 979 هَ . ق . / 1571 م . او راست : «الف