البستانلغتنامه دهخداالبستان . [ اَ ب ُ ] (اِخ ) نام قضایی است در سنجاق مرعش از ولایت حلب و از قسمت شمالی مرعش تشکیل شده از طرف مشرق با سنجاق ملاطیه از ولایت معمورةالعزیز، و از سمت
البستانلغتنامه دهخداالبستان . [ اَب ُ ] (اِخ ) قصبه ایست واقع در 70 هزارگزی شمال شرقی مرعش و منبع نهر جیحان که از آتن عبور میکند در جواراین قصبه واقع است این قصبه در قدیم بزرگتر و
باب البستانلغتنامه دهخداباب البستان . [ بُل ْ ب ُ ] (اِخ ) دروازه ای است به بغداد. (تجارب الامم چ عکسی لیدن 1913 ج 2 ص 256 و 419).
بستان المومالغتنامه دهخدابستان الموما. [ ب ُ نُل ْ ] (اِخ ) نام بستان معروفی به بصره بوده است . رجوع به تجارب الامم ج 7/5 چ عکسی لیدن 1913 م . ص 469 شود.
بستان الشماللغتنامه دهخدابستان الشمال . [ ب ُ نُش ْ ش َ ] (اِخ ) یکی از باغهای برآورده ٔ امیرتیمور بتقلید از باغهای شیراز در سمرقند. رجوع به تاریخ ابن عربشاه و تاریخ ادبیات ادوارد برون
بستان الغمیرلغتنامه دهخدابستان الغمیر. [ ب ُ نُل ْ غ ُ م َ ] (اِخ ) در دوران جاهلیت آن را غَمرُذی کِندَة میگفتند آنگاه گروهی از بنی مخزوم در آنجا زمین گرفتند و آن را به نام بستان الغمیر
بستان المسناةلغتنامه دهخدابستان المسناة. [ ب ُ نُل ْ م ُ س َ ] (اِخ ) در بغداد است . (منتهی الارب ).
باب البستانلغتنامه دهخداباب البستان . [ بُل ْ ب ُ ] (اِخ ) دروازه ای است به بغداد. (تجارب الامم چ عکسی لیدن 1913 ج 2 ص 256 و 419).
بستانیلغتنامه دهخدابستانی .[ ب ُ ] (اِخ ) ودیع. وی از دانشکده ٔ آمریکایی بیروت فارغ التحصیل شد. او راست : 1 - البستانی که ترجمه ٔ منتخبی از مجموعه ٔ اشعار عشقی نابغه ٔ معاصر هند «
بستانلغتنامه دهخدابستان . [ ب ُ ] (اِ) گلزار و گلستان را گویند و مخفف بوستان هم هست . (برهان ). بالضم معرب بوستان (از منتخب )در سراج اللغات نوشته که : لفظ فارسی است مرکب از کلمه
رأس البغللغتنامه دهخدارأس البغل . [ رَءْ سُل ْ ب َ ] (اِخ ) لقب محمدبن عبدربه ، و کتاب البستان از اوست . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به محمدبن عبدربه شود.
علونیلغتنامه دهخداعلونی . [ ع َ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن علی بن یحیی بن علی بن محمدبن قاسم بن حمود حسنی تلمسانی مالکی ،مکنی به ابوعبداﷲ. فقیه و متکلم و اصولی بود که در تلمسان متولد