البادلغتنامه دهخداالباد. [ اِ ] (اِ) پنبه زن . حلاج . (برهان ) : نروی مشته ٔ البادی در کون کنمت بهجا گفتن از این مجلس بیرون کنمت .سوزنی .
البادلغتنامه دهخداالباد. [ اِ ] (ع مص ) در پی کردن جامه را. (منتهی الارب ). وصله زدن جامه . || خوی گیر ساختن زین را. (منتهی الارب ). زین را نمدزین کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مص
آلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل ۲. احمر، سرخ، قرمز ۳. پری، جن، زائوترسان ۴. سراب
اللغتنامه دهخداال . [ اُ ] (ترکی ، ضمیر) او، ضمیر غائب . (برهان ). ترکی است یعنی او. (شرفنامه ٔ منیری ).
بادلغتنامه دهخداباد. [ بادد ] (ع اِ) اندرون ران . (مهذب الاسماء). اصل الفخذ. بیخ ران . درون ران . ومنه حدیث ابن الزبیر: انه کان حسن الباد اذا رکب ، و هما بادان . (منتهی الارب )
بادالغتنامه دهخدابادا. (اِخ ) نسبتی است که ابوالحسن احمدبن علی بن حسن بن هیثم طهمان بغدادی معروف به ابن الباد بدان شهرت داشت . وی مردی ثقه و فاضل بود و در علوم قرآن و ادب دست دا
آللغتنامه دهخداآل . (ص ) سرخ . احمر : دو لب چو نار کفیده چو برگ سوسن زرددو رخ چو نار شکفته چو برگ لاله ٔ آل . فرخی .از تازه گل و لاله که در باغ بخندددر باغ نکوتر نگری چشم شود
بادزهرلغتنامه دهخدابادزهر.[ زَ ] (اِ مرکب ) بمعنی فادزهر است که عوام پازهر گویند و بعربی حجرالتیس خوانند. (برهان ). پازهر که بتازی حجرالتیس نامند. (ناظم الاطباء). معرب پادزهر باشد