الاغلغتنامه دهخداالاغ . [ اُ ] (اِ) قاصد و پیک . (برهان ). آنکه برای او اسب توشه مهیا دارند تا بجایی که نامزد بود زود رسد. (شرفنامه ٔ منیری ) : الاغ خدمتت مه شد که بر گردون چو آ
الاغواژهنامه آزادامروزه این واژه معادل خر (حیوان بارکش) است. مجازاً به آدم نفهم و کودن و بی شعور هم اطلاق می شود. الاغ در قدیم به اسب چاپار گفته می شد و به پیک و قاصد هم الاغ می
الاقلغتنامه دهخداالاق . [ اُ ] (ع اِ) برق کاذب بی باران . || (مص ) درخشیدن برق و نباریدن . (منتهی الارب ).
الاقلغتنامه دهخداالاق . [ اُ ] (اِخ ) کوهی است به تیه از سرزمین مصر از ناحیت هامَة. (معجم البلدان ).
الاقلغتنامه دهخداالاق . [ اُ ](اِ) الاغ . پیک . قاصد : چون میاجق را از این حال خبر شد الاقی بدوانید و خوارزمشاه را بیاگاهانید. (راحةالصدور، چ اقبال ، ص 382). رجوع به الاغ شود.
علاقلغتنامه دهخداعلاق . [ ع َ ] (ع اِ) دوستی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || نظر و نگاه . (ناظم الاطباء). || علف و قوت و خورش روزگذار ستور: ما لنا من علاق ؛ أی من مرتع. (من
الاغ بندریلغتنامه دهخداالاغ بندری . [ اُ غ ِ ب َ دَ ] (ترکیب وصفی ) نوعی الاغ کوچک اندام تیزرو که در بنادر فارس وبوشهر موجود است . (جغرافیای اقتصادی کیهان ص 299).