اقطارلغتنامه دهخدااقطار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ قُطر. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل ) (آنندراج ). بمعنی کرانه ها و قطرها. (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : بمی و مطرب خوش نغمه شغب بیش ن
اقطارلغتنامه دهخدااقطار. [ اِ ] (ع مص ) آب چکانیدن . || هنگام چکیدن رسیدن چیزی را. || بر قطر چیزی افکندن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || قطار کردن شتران و جز آن را
اقطارفرهنگ انتشارات معین( اَ ) [ ع . ] ( اِ.) 1 - جِ قُطر؛ گوشه ها، اطراف . 2 - جِ قَطر؛ قطره ها، چکه ها.
اقتارلغتنامه دهخدااقتار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ قُتُر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بمعنی کرانه و جانب . (آنندراج ) (منتهی الارب ). || ج ِ قُتْر. (ناظم الاطباء). رجوع به قتر شود.
اقتارلغتنامه دهخدااقتار. [ اِ ] (ع مص ) نفقه را بر عیال تنگ کردن . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). نفقه تنگ داشتن . (تاج المصادر) (ناظم الاطباء). || در کازه درآمدن صیاد. || لازم
جایرلغتنامه دهخداجایر. [ ی ِ ] (ع ص ) رجوع به جائر شود: منتصر جایر و عایر در اقطار مهالک و اقطار مسالک آواره شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 184). ج ، جایرون . (مهذب الاسماء).
جهاندیدهلغتنامه دهخداجهاندیده . [ ج َ دی دَ / دِ ] (ص مرکب ) آنکه بسیار در اقطار عالم سفر کرده . سیاحت کننده و جهانگرد. مسافر. (برهان ). سیاح . (انجمن آرای ناصری ). || مجرب .آزموده
جهانگردلغتنامه دهخداجهانگرد. [ ج َ گ َ ] (نف مرکب ) جهان گردنده . آنکه در اقطار عالم بسیار سفر کند. سائح . سیاح . رحاله : هر بیت که گفتی آن جهانگردبر یاد گرفتی آن جوانمرد. نظامی .ق
جاسبارولیلغتنامه دهخداجاسبارولی .(اِخ ) (الکسی ...) یکی از مهندسین دیوان مشاغل (مصر)سابق میباشد. او راست : نهایة الاوطار فی عجائب الاقطار. کتابی است که شامل مسافرت استانلی به قاره ٔ