عقرباءلغتنامه دهخداعقرباء. [ ع َ رَ ] (اِخ ) منزلی است در سرزمین یمامه در راه نباج و در نزدیکی قَرقَری ̍، و آن از اعمال عُرض است و از آن قومی از بنی عامربن ربیعه . (از معجم البلدا
عقرباءلغتنامه دهخداعقرباء. [ ع َ رَ ] (اِخ ) نام شهر جولان است و آن کوره و ایالتی است از ایالات دمشق . ملوک غسانی در این مکان منزل میکردند. (از معجم البلدان ).
عقرباءلغتنامه دهخداعقرباء. [ ع َ رَ ] (ع اِ) مؤنث عقرب . (منتهی الارب ). عقرب ماده . (از اقرب الموارد). و رجوع به عقرب شود.
ارباءلغتنامه دهخداارباء. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ رَبْو. (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به ربو شود.
ارباءلغتنامه دهخداارباء. [ اَ رِب ْ با ] (ع ص ، اِ) ج ِ ربیب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ربیب شود.
ارباءلغتنامه دهخداارباء. [ اِ ] (ع مص ) زائد گرفتن از آنچه که داده باشد. || فزون گردانیدن چیزی را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || افزون شدن . افزون شدن بر کسی . || بیزار
شطاةلغتنامه دهخداشطاة. [ ش َ ] (اِخ ) نام یکی از اقرباء مقوقس که به دست عمروبن عاص مسلمان شد و به شهادت رسید و در جایی که سپس به نام او مشهور گشت (نزدیک دمیاط به مصر) مدفون شد و
صله ٔ رحملغتنامه دهخداصله ٔ رحم . [ ص ِ ل َ / ل ِ ی ِ رَ ح ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) محبت و سلوک داشتن با خویش و اقرباء. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). بَل ّ. بِلان . (منتهی الارب ).
حجزلغتنامه دهخداحجز. [ ح ِ ] (ع اِ) اصل مرد. (منتهی الارب ). عشیره . (ناظم الاطباء). اقرباء. (منتهی الارب ). خویشان نزدیک . (آنندراج ). || ناحیه . (منتهی الارب ). کنار. جانب .