افکندهلغتنامه دهخداافکنده . [ اَ ک َ دَ / دِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از افکندن . انداخته شده . افتاده . (یادداشت مؤلف ). ساقطشده . انداخته شده . (ناظم الاطباء) : چنان بد که آن دختر
افکندهفرهنگ انتشارات معین(اَ کَ دِ) (ص مف .) 1 - انداخته ، بر زمین زده . 2 - گسترده . 3 - به حساب نیامده ، مطرود.
افکندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. انداختهشده.۲. [قدیمی] گسترده.۳. [قدیمی، مجاز] شکست خورده.۴. [قدیمی، مجاز] خوار؛ ذلیل.
افکنده شدنلغتنامه دهخداافکنده شدن . [ اَ ک َ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب )فکنده شدن . افتاده شدن . از پای درآمدن : فکندش بیک زخم گردن ز کفت چو افکنده شد دست عذرا گرفت .عنصری .
افکنده سملغتنامه دهخداافکنده سم . [ اَ ک َ دَ / دِ س ُ ] (ص مرکب ) کنایه از عجز و زاری بسیار باشد. (برهان ) (هفت قلزم ). عاجزگشته . زارگشته . (ناظم الاطباء) : رخش بهرای زر بردن در پی
افکنده گوشلغتنامه دهخداافکنده گوش . [ اَ ک َ دَ / دِ ] (ص مرکب ) فروهشته گوش . گوش بخم : صیادی سگی معلم داشت ، ازین پهن بری ، باریک ساقی ، لاغرمیانی ، فربه سرینی ، افکنده گوشی . (سندب
يُلْقَىٰفرهنگ واژگان قرآنافکنده بشود -افکنده می شود - که القاء شود (کلمه القاء به معناي طرح و افکندن است )
افکنده شدنلغتنامه دهخداافکنده شدن . [ اَ ک َ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب )فکنده شدن . افتاده شدن . از پای درآمدن : فکندش بیک زخم گردن ز کفت چو افکنده شد دست عذرا گرفت .عنصری .
افکنده سملغتنامه دهخداافکنده سم . [ اَ ک َ دَ / دِ س ُ ] (ص مرکب ) کنایه از عجز و زاری بسیار باشد. (برهان ) (هفت قلزم ). عاجزگشته . زارگشته . (ناظم الاطباء) : رخش بهرای زر بردن در پی
افکنده گوشلغتنامه دهخداافکنده گوش . [ اَ ک َ دَ / دِ ] (ص مرکب ) فروهشته گوش . گوش بخم : صیادی سگی معلم داشت ، ازین پهن بری ، باریک ساقی ، لاغرمیانی ، فربه سرینی ، افکنده گوشی . (سندب