افسونیلغتنامه دهخداافسونی . [ اَ ] (ص نسبی ) افسون زده . (بهارعجم ) (آنندراج ) : افسونی چشم نیم مستی است آن نرگس ذوالخمار جادو.محسن تأثیر (از بهار عجم ).
بادهرزهلغتنامه دهخدابادهرزه . [ هََ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) افسونی را گویند که دزدان بر صاحب کالا بدمند تا خواب گران برو مستولی شود. (برهان ) (ناظم الاطباء). افسونی را گویند که دزدان
نشرهفرهنگ انتشارات معین(نُ رَ یا رِ) [ ع . نشرة ] (اِ.) 1 - افسونی که به وسیلة آن دیوانه و بیمار را علاج کنند. 2 - دعایی که با آب زعفران نویسند تا دفع چشم زخم کند.
افسون گرگیلغتنامه دهخداافسون گرگی . [ اَ ن ِ گ ُ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) افسونی است که چون پیش کسی باشد دیگری بر وی غالب نیاید. (بهارعجم ) (آنندراج ) : سیه ماری افسون گرگی دروسرآماس
افسون جدائیلغتنامه دهخداافسون جدائی . [ اَ ن ِ ج ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) افسونی که برای جدائی دو کس خوانند و آنرا به تازی دعاءالبغض گویند. (آنندراج ).
چشم بندلغتنامه دهخداچشم بند. [ چ َ / چ ِ ب َ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) افسونی که بدان چشم مردمان را ببندند، از عالم خواب بند و زبان بند. (آنندراج ). افسون چشم . (ناظم الاطباء). باعتقا