افدستالغتنامه دهخداافدستا. [ اَ دِ ](اِ مرکب ) بمعنی افتدستاست که ستایش عجب و نیکوترین ستایش و حمد خدای عزوجل باشد بزبان پهلوی . (برهان ) (هفت قلزم ). این لفظ کلمتی است مرکب پهلوی
اردستانلغتنامه دهخدااردستان . [ اَ دَ / دِ ] (اِخ ) آردستان . شهری نزدیک اصفهان . (منتهی الارب ). اصطخری گوید اردستان شهریست میان کاشان و اصفهان و مسافت او تا اصفهان هجده فرسخ و تا
اردستانیلغتنامه دهخدااردستانی . [ اَ دَ / دِ ] (ص نسبی ) منسوب به اردستان . جماعتی از محدثین بدین نسبت خوانده میشوند. (انساب سمعانی ). و رجوع به اسکافی و محمدبن ربیع... شود.
افتدستالغتنامه دهخداافتدستا. [ اَ ت ِ دِ ] (اِ) کلمه ایست مرکب از افتدکه عجب و ستا که ستایش و بندگی باشد. یعنی ستایش عجیب و نیکوترین ستایش و بندگی . (آنندراج ) (برهان ) (هفت قلزم )
افستالغتنامه دهخداافستا. [ اَ ف ِ ] (اِخ ) نام کتاب دینی زردشت است که بنامهای زیر نیز در ادبیات فارسی آمده است : اویستا. بستاق . ابستاق . ابستاغ . ابستا. بستاه . آبستا. اپستا. ست
استالغتنامه دهخدااستا. [ اِ ] (نف مرخم ) ستایش کننده . (برهان ) (جهانگیری ). ستاینده ، چنانکه گویند: خودستا و خوداستاو بدون ترکیب مستعمل نشود. (رشیدی ). || (اِمص ) ستایش . اسدی
افتدستالغتنامه دهخداافتدستا. [ اَ ت ِ دِ ] (اِ) کلمه ایست مرکب از افتدکه عجب و ستا که ستایش و بندگی باشد. یعنی ستایش عجیب و نیکوترین ستایش و بندگی . (آنندراج ) (برهان ) (هفت قلزم )
افدلغتنامه دهخداافد. [ اَ ف ِ ] (ص ، اِ) بمعنی افتد است که شگفت و عجب و تعجب باشد. (برهان ) (آنندراج ) (هفت قلزم ). غریب . عجیب . (یادداشت دهخدا). افدستا. (از برهان ). درپهلوی
خداوندلغتنامه دهخداخداوند. [ خ ُ وَ ] (اِخ ) رب . (السامی فی الاسامی ) (مهذب الاسماء). نامی از نام های الهی . خدا. خدای . پروردگار. اﷲتعالی : چون تیغ بدست آری مردم نتوان کشت نزدیک
املغتنامه دهخداام . [ اَ / ََم ْ ] (ضمیر) ََم . ضمیر متکلم است و مرکب استعمال کنند، همچون جامه ام و خامه ام ؛ یعنی جامه ٔ من و خامه ٔ من . (انجمن آرا) (آنندراج ) (هفت قلزم ).