افتدیدنلغتنامه دهخداافتدیدن . [ اَ ت ِدَ ] (مص ) خصومت کردن . (شرفنامه ٔ منیری ) . در بعضی فرهنگها افتد جنگ و خصومت نوشته است اقول آن افند با نون خواهد بود. (مؤید).
ﭐفْتَدَوْاْفرهنگ واژگان قرآنفديه وعوض پرداخت کردند (عبارت "لَـﭑفْتَدَوْاْ بِهِ مِن سُوءِ ﭐلْعَذَابِ يَوْمَ ﭐلْقِيَامَةِ " یعنی : بىترديد حاضرند آن را براى رهايى خود از عذاب سخت روز قيامت ع
افتدیدنلغتنامه دهخداافتدیدن . [ اَ ت ِدَ ] (مص ) خصومت کردن . (شرفنامه ٔ منیری ) . در بعضی فرهنگها افتد جنگ و خصومت نوشته است اقول آن افند با نون خواهد بود. (مؤید).
افتداءلغتنامه دهخداافتداء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) خویشتن را واخریدن . (تاج المصادر بیهقی ). خویشتن را بازخریدن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). سر خریدن و سربها دادن .(منتهی الار
رود زملغتنامه دهخدارود زم . [ دِ زَ ] (اِخ ) رودخانه ای است مشهور. رودخانه ای است ، و بعضی گفته اند نام شهری است که این رود از پهلوی آن میگذرد. (حاشیه ٔ دیوان ناصرخسرو) : دهن خشک
معدل النهارلغتنامه دهخدامعدل النهار. [ م ُ ع َدْ دِ لُن ْ ن َ ] (ع اِ مرکب ) دایره ای است که تنصیف فلک می نماید از مشرق به سوی مغرب و قطب شمالی این دایره محسوس و معروف است و قطب جنوبی
پخ پخولغتنامه دهخداپخ پخو. [ پ َ / پ ِ خ ْ پ َ / پ ِ ] (اِ)پِخلوُچَه . پِچلیچه . غلغلیچ . غلملیچ . (رشیدی ). غلفچ . غلمچ . قلفچه . غلغلک . غلغلی . و آن چنانست که انگشت در زیر بغل