اقنعلغتنامه دهخدااقنع.[ اَ ن َ ] (ع ص ) شتری که در سر آن بلندی و در کرانه ٔ گردن وی پستی باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
اقنعدیکشنری عربی به فارسیوادار کردن , اعوا کردن , غالب امدن بر , استنتاج کردن , تحريک شدن , تهييج شدن , بران داشتن , ترغيب کردن
اغناءلغتنامه دهخدااغناء. [ اِ ] (ع مص ) بی نیاز کردن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). توانگر کردن کسی را وبی نیاز گردانیدن . توانگر گردانیدن . (المصادر زوزنی ). نائب بسنده شدن
اغناظلغتنامه دهخدااغناظ. [ اِ ] (ع مص ) در سخت مشقت و اندوه افکندن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). همواره همراه بودن اندوه کسی را. لغتی است در غنظة. (از اقرب الموارد).در سختی و
اغناقلغتنامه دهخدااغناق . [ ] (اِخ ) شهرکی است از نواحی ترکستان به ماوراءالنهر که از توابع بناکت محسوب است و گاه آن را «یغناق » گویند. (از معجم البلدان ). و رجوع به جهانگشای جوین
اغناءلغتنامه دهخدااغناء. [ اِ ] (ع مص ) بی نیاز کردن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). توانگر کردن کسی را وبی نیاز گردانیدن . توانگر گردانیدن . (المصادر زوزنی ). نائب بسنده شدن
اغناظلغتنامه دهخدااغناظ. [ اِ ] (ع مص ) در سخت مشقت و اندوه افکندن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). همواره همراه بودن اندوه کسی را. لغتی است در غنظة. (از اقرب الموارد).در سختی و
اغناقلغتنامه دهخدااغناق . [ ] (اِخ ) شهرکی است از نواحی ترکستان به ماوراءالنهر که از توابع بناکت محسوب است و گاه آن را «یغناق » گویند. (از معجم البلدان ). و رجوع به جهانگشای جوین
اغناملغتنامه دهخدااغنام . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ غَنَم ، بز و گوسپندان . (غیاث اللغات ). گوسپندان و بز.(آنندراج ). گله ها. (منتهی الارب ). ج ِ غنم که بمعنی بزها و گوسپندان است و مفرد