اغلغتنامه دهخدااغ . [ اُ ] (اِ صوت ) صدائی که در حین استفراغ از گلو برآید. (فرهنگ نظام ): صدای اغ بچه را شنیدم ، دویدم بیرون شانه هایش را گرفتم مبادابر زمین افتد. (فرهنگ نظام
عقلغتنامه دهخداعق . [ ع َق ق ] (ع ص ) نافرمان پدر ومادر و آزارده آنها را. (منتهی الارب ). عاق ّ. (اقرب الموارد). و رجوع به عاق شود. || (اِ) شکاف . (منتهی الارب ). هر شکافی که
عقلغتنامه دهخداعق . [ ع َق ق ] (ع مص ) شکافتن جامه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شکافتن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). || قربان کردن در هفته ٔ نخست مولود. (از
عقلغتنامه دهخداعق . [ ع ُ ] (اِ صوت ) حال قی . غثیان . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به عق زدن و عق شدن و عق گرفتن و عق نشستن شود.- عق وپق راه انداختن ؛ در تداول عامه ، قی کردن
عقلغتنامه دهخداعق . [ ع ُق ق ] (ع ص ) ماء عق ؛ آب تلخ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). قُعّ. رجوع به قع شود.
اغ زدنلغتنامه دهخدااغ زدن . [ اُ زَ دَ ] (مص مرکب ) آواز برآمدن از گلو هنگام قی . (یادداشت بخط مؤلف ).
اغ اغلغتنامه دهخدااغ اغ . [ اُ اُ ] (اِ صوت ) آوازی که در گلو بگردد در وقت غرغره کردن و مانند آن . (آنندراج ). آوازی که در گلو از قرقره کردن پدید آید. (ناظم الاطباء):بود تکرار نی
آغ و داغلغتنامه دهخداآغ و داغ . [ غ ُ ] (ص مرکب ، از اتباع ) در تداول عوام ، آغ و داغ چیزی یا کسی بودن ؛ سخت خواهان و شیفته ٔ او بودن . عاشق غاش کسی یا چیزی بودن . || (اِ مرکب ، از
اغ زدنلغتنامه دهخدااغ زدن . [ اُ زَ دَ ] (مص مرکب ) آواز برآمدن از گلو هنگام قی . (یادداشت بخط مؤلف ).
اغ اغلغتنامه دهخدااغ اغ . [ اُ اُ ] (اِ صوت ) آوازی که در گلو بگردد در وقت غرغره کردن و مانند آن . (آنندراج ). آوازی که در گلو از قرقره کردن پدید آید. (ناظم الاطباء):بود تکرار نی
آغ و داغلغتنامه دهخداآغ و داغ . [ غ ُ ] (ص مرکب ، از اتباع ) در تداول عوام ، آغ و داغ چیزی یا کسی بودن ؛ سخت خواهان و شیفته ٔ او بودن . عاشق غاش کسی یا چیزی بودن . || (اِ مرکب ، از
آغ بلاغلغتنامه دهخداآغ بلاغ . [ ب ُ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه قزوین و همدان میان گوریجان و گوروان .
آغ بوغوشلغتنامه دهخداآغ بوغوش . [ ب ُ غُش ْ ] (اِخ ) نام محلی کنار راه سراب به اردبیل میان ساری قیه و مجمیر در 161300 گزی تبریز.