اعمارلغتنامه دهخدااعمار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ عَمر، عُمر، عُمُر، بمعنی زندگانی . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).عمرها و زندگانیها، این جمع عمر است . (از منتخب و مدار از غی
اعمارلغتنامه دهخدااعمار. [ اِ ] (ع مص ) باشنده ٔ جایی گردانیدن : اعمره المکان ؛ باشنده ٔ آنجای گردانید. (منتهی الارب ). قرار دادن کسی را در مکانی تا معمور کند آنرا: اعمر فلاناً ا
اعمارفرهنگ انتشارات معین( اِ ) [ ع . ] (مص م .)1 - آباد یافتن زمین را. 2 - بی نیاز ساختن کسی را. 3 - چیزی را مادام العمر به کسی دادن .
اعشاراًلغتنامه دهخدااعشاراً. [ اَ رَن ْ ] (ع ق ) ده یک . (یادداشت بخط مؤلف ). از روی ده یک . بطور ده یک .
عمرلغتنامه دهخداعمر. [ ع َ ] (ع اِ) زندگانی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، أعمار. رجوع به عُمرو عُمُر شود. گویند که عمر غیر از بقاء است ، زیرا عمر عبارت از مدتی است ک
دیموقریطسلغتنامه دهخدادیموقریطس . [ م ُ طِ ] (اِخ ) ظاهراً همان دیمقراطیس باشد زیرا در فهرست عیون الانباء ص 19 دیموقریطس را دیمقراطیس ضبط کرده است : و قد تمکن فی المستعلمین لصناعة ال
رنجوردللغتنامه دهخدارنجوردل . [ رَ دِ ] (ص مرکب ) آزرده خاطر. رنجیده خاطر. آزرده دل . دل آزرده : گفت صدر اسلام وارث اعمار باد، موصلی کالبد خالی کرد. گفت کی ؟ گفت نیمه ٔ ماه ربیعالا
عمرلغتنامه دهخداعمر. [ ع ُ م ُ] (ع اِ) زندگانی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).ج ، أعمار. عُمر. عَمر. رجوع به عُمر و عَمر شود.
عبدالرحمانلغتنامه دهخداعبدالرحمان . [ ع َدُرْ رَ ] (اِخ ) ابن محمدبن ابراهیم العتائقی . از علماء حله بود و فلسفه و تاریخ نیز آموخت . به بلاد فارس و غیره مسافرت کرد، مدت زیادی به اصفها