اعترفدیکشنری عربی به فارسیقدرداني کردن , اعتراف کردن , تصديق کردن , وصول نامه اي را اشعار داشتن , پذيرفتن , راه دادن , بار دادن , راضي شدن (به) , رضايت دادن (به) , موافقت کردن , زيربار(چ
اعترافلغتنامه دهخدااعتراف . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) خبر دادن کسی را از نام و حال و صفت خود. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). از نام و کار خود کسی را خبر کردن . (از اقرب الموارد): ا
ثعلبةلغتنامه دهخداثعلبة.[ ث َ ل َ ب َ ] (اِخ ) ابن ودیعة. صحابی انصاری است اودر وقعه ٔ تبوک یکی از مخالفین بود سپس انابت جست و توبه ٔ او پذیرفته گشت و آیت «و آخرون اعترفوا بذنوبه
لونلغتنامه دهخدالون . [ ل َ ] (ع اِ) رنگ . گونه چون زردی و سرخی و مانند آن . (منتهی الارب ). مطلق رنگ . (برهان ). رنگ . (ترجمان القرآن جرجانی ). فام .رنج . (لغت محلی شوشتر ذیل
حبیبلغتنامه دهخداحبیب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن مسلمةبن مالک بن وهب بن ثعلبةبن وائلةبن عمروبن شیبان بن محارب بن فهربن مالک . مکنی به ابوعبدالرحمان فهری قرشی حجازی . وی از حجاز به شام
اسملغتنامه دهخدااسم . [ اِ / اُ ] (ع اِ) اسم نزد بصریان معتل اللام مشتق از سمو بمعنی علو [ است ] بدلیل امثله ٔ اشتقاق او چون سمی یسمی تسمیة. و سمی در تصغیر و اسماء در جمع تکسیر