اصفهسالارلغتنامه دهخدااصفهسالار. [ اِ ف َ ] (اِخ ) امیر اسپهسالار، ملقب به اتابک مودود. حاکم دیاربکر و شام بود و بسال 492 هَ . ق .درگذشت . رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 467 شود.
اصفهسالارلغتنامه دهخدااصفهسالار. [ اِ ف َ ] (معرب ، ص مرکب ، اِ مرکب ) معرب اسپهسالار و سپهسالار. رجوع به دو کلمه ٔ مزبور شود.
اسفهسالارلغتنامه دهخدااسفهسالار. [ اِ ف َ ] (اِخ ) ابن کورنکیج . از سرداران مخالف قابوس بن وشمگیر که در جنگ با وی اسیر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 266).
اسفهسالارلغتنامه دهخدااسفهسالار. [ اِ ف َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) سِفَهْسالار. سپهسالار. سپاه سالار. سردار : خالد بمدینه اندر آمد بر جمازه نشسته و قبائی کرباسین سیاه پوشیده و در زیر آن
اسفهسالاریلغتنامه دهخدااسفهسالاری .[ اِ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به اسفهسالار. || (حامص مرکب ) سمت اسفهسالار. سرداری سپاه : عبیداﷲبن زیاد شمربن ذی الجوشن را بخواند و گفت عمر با حسین محاب
اسپهسالارلغتنامه دهخدااسپهسالار. [ اِ پ َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) سپهسالار. سپاه سالار. فرمانده سپاه . سردار.
اسفهسالاریلغتنامه دهخدااسفهسالاری .[ اِ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به اسفهسالار. || (حامص مرکب ) سمت اسفهسالار. سرداری سپاه : عبیداﷲبن زیاد شمربن ذی الجوشن را بخواند و گفت عمر با حسین محاب
طغرلبکلغتنامه دهخداطغرلبک . [ طُ رِ / رُ ب َ ] (اِخ ) (عزالدین ...) امیر اسفهسالار عزالدین طغرلبک . مولوی محمد شفیع ناشر تتمه ٔصوان الحکمة در ص 196 از جمله ٔ حواشی و زیاداتی که بر
مودودلغتنامه دهخدامودود. [ م َ ] (اِخ ) ابن زنگی بن آق سنقر اسفهسالار ملک قطب الدین که بدو اعرج می گفته اند از فرمانروایان دولت نوریه و حاکم موصل و برادر سلطان نورالدین و پادشاهی
ابوالیسرلغتنامه دهخداابوالیسر. [ اَ بُل ْ ی َ ] (اِخ ) (امیر...) سپاهسالار امیرابوالحسن علی لشکری فرمانروای گنجه از پادشاهان شدّادی که قطران شاعر در آغاز پس از مسافرت بگنجه بتوسط وی
طورگلغتنامه دهخداطورگ . [ طُ وُ ] (اِخ ) نام میراسفهسالاری بود ازآن ِ ضحاک . اسدی گوید : شد آن لشکرگشن پیش طورگ رمان چون رمه ٔ میش در پیش گرگ . (لغت نامه ٔ اسدی ).این تعریف اشتب