اصلغتنامه دهخدااص . [ اَص ص ] (ع مص ) درخشیدن چیزی . (منتهی الارب )(قطر المحیط). || سخت گردیدن گوشت ناقه ومحکم شدن پیوستگی الواح آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). سخت شدن گو
اصلغتنامه دهخدااص . [ اَص ص / اِص ص / اُص ص ] (ع اِ) اصل . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (قطر المحیط). بن و بیخ . (آنندراج ). اساس . (قطر المحیط). ج ، اصاص . (مهذب الاسماء) (م
آسلغتنامه دهخداآس . (اِ) دو سنگ گرد و پخ برهم نهاده و زیرین را در میان میلی آهنین و جز آن از سوراخ میان زبرین درگذشته و سنگ زبرین بقوت دست آدمی یا ستور یا باد یا آب و بخار و ب
آسلغتنامه دهخداآس . (اِخ ) نام قومی از ایرانیان ، ساکن قفقاز مرکزی . زبان این مردم لهجه ای از فارسی است و ایشان را ایرُن و اِس و اُسِت نیز نامند. و آنان مردمی قوی با مویهای خر
آسلغتنامه دهخداآس . (ع اِ) (از سریانی آسا) مورْد. رَند. اِسمار. مُرد. مرت . عمار. فیطس . مرسین . و آن درختی است بلندتر از انار، برگش ریزه تر از برگ انار و مایل به استداره ، تخ
آسلغتنامه دهخداآس . (ع اِ) حیوانی که پوست و موئی نرم دارد و از آن پوستین کنند و نوک دم آن سیاه است . قاقم . || فنک . فنه . فرسان . (زمخشری ).
آسلغتنامه دهخداآس . (فرانسوی ، اِ) قسمی بازی و قمار با اوراقی مخصوص که شکل خال و شاه و بی بی و سرباز و لکات بر آن است . || تک خال . ورق قمار که یک خال بر آن باشد.- چهار شاهش ب
اصفهبدلغتنامه دهخدااصفهبد. [ اِ ف َ ب َ / ب ُ ] (اِخ ) فرخان بزرگ ، ملقب به ذوالمناقب و سپهبد، فرزند دابویه . از ملوک طبرستان بود. خواندمیر بنقل از تاریخ مرعشی آرد: بجای پدر نشست
اصفهانیلغتنامه دهخدااصفهانی . [ اِ ف َ ] (اِخ ) اسماعیل بن عبداﷲبن مسعود عبدی ... رجوع به اصبهانی شود.
اصفهانیلغتنامه دهخدااصفهانی . [ اِ ف َ ] (اِخ ) اسماعیل بن محمد. رجوع به اسماعیل بن محمدبن فضل تمیمی شود.
اصفهانیلغتنامه دهخدااصفهانی . [ اِ ف َ ] (اِخ ) راغب . رجوع به اصفهانی ابوالقاسم حسین بن محمد... و راغب شود.
اصآءلغتنامه دهخدااصآء. [ اِص ْ ] (ع مص ) اصآی جوجه ؛ به بانگ آوردن آن . (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). به بانگ آوردن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
اصآبلغتنامه دهخدااصآب . [ اِص ْ ] (ع مص ) رِشکناک گردیدن سر. (منتهی الارب ). پر شدن سر از تخم شپش (رشک ) و کیک . (از قطر المحیط). بسیاررشک شدن موی . (تاج المصادر بیهقی ). رشک در
اصاعدلغتنامه دهخدااصاعد. [ اِص ْ صا ع ُ ] (ع مص ) برآمدن . (منتهی الارب ). بر نردبان یا کوه بالا رفتن . لغت یا لهجه ایست در تصاعد که در آن قلب و ادغام پدید آمده است . (از قطر الم
اصداءلغتنامه دهخدااصداء. [ اِص ْ ص ِ ] (ع مص )(از «ص دء») اصداء اسب و بز؛ سرخ مایل به سیاهی بودن آنها. سیاه سرخ فام بودن آنها. (از اقرب الموارد).