اشکانلغتنامه دهخدااشکان . [ اِ ] (معرب ، اِ) (از کلمه ٔ اسپانیولی اِسکانو) ج ، اشاکن . نیمکت پشتی دار برای سه یا چهار تن بقولی . ج ، اشاکین .
اشکانلغتنامه دهخدااشکان . [ اَ ] (اِخ ) یا اشغان یا اشقان بزرگ . برحسب روایات شرقیان ، نیای سلسله ٔ اشکانیان بود. مرحوم پیرنیا آرد: گفته میشود که اشکان پسر دارای اکبر است و نیز گ
اشکانواژهنامه آزاد«عشق» یک واژهٔ یونانی است، و نه عربی است نه پارسی. یونانی ها واژه ای دارند به نام «اشکیموس» و یا «اشکینوس». این واژه به چَم (معنای) قطره، آبی که از چشم فرو ری
اشکانفرهنگ نامها(تلفظ: aškān) (اشک + ان (پسوند نسبت)) ، منسوب به اشک که بانی و مؤسس خاندان اشکانیان بود.
اشکانیان ایرانلغتنامه دهخدااشکانیان ایران . [ اَ نیا ن ِ ] (اِخ ) رجوع به اشکانیان و تاریخ ایران باستان ج 3 شود.
اشکانانلغتنامه دهخدااشکانان . [ اَ ] (اِخ ) ج ِ اشکان . اشکانیان . رجوع به اشکانیان و مجمل التواریخ و القصص ص 32 و 59 شود.
اشکانیلغتنامه دهخدااشکانی . [ ] (اِ) بلغت تنکابی وطبرستان بقلة الیمانیة است . (فهرست مخزن الادویه ).
اشکانانلغتنامه دهخدااشکانان . [ اَ ] (اِخ ) ج ِ اشکان . اشکانیان . رجوع به اشکانیان و مجمل التواریخ و القصص ص 32 و 59 شود.
اشکانیلغتنامه دهخدااشکانی . [ اَ ] (ص نسبی ) منسوب به اشکان . ج ، اشکانیان . رجوع به فهرست کتاب ایران در زمان ساسانیان و تاریخ ایران باستان ج 3 و فهرست تاریخ کرد و فهرست مزدیسنا و
اشکانیانلغتنامه دهخدااشکانیان . [ اَ ] (اِخ ) هیاطله . اشغانیة. (دمشقی ). پارتها. آرشیها. لقب سلطنت سوم از ملوک عجم که بعد از سلطنت سکندر ذوالقرنین قریب یکصد و شصت سال فرمانروا بودن
اشکانیان ایرانلغتنامه دهخدااشکانیان ایران . [ اَ نیا ن ِ ] (اِخ ) رجوع به اشکانیان و تاریخ ایران باستان ج 3 شود.