اشقانلغتنامه دهخدااشقان . [ اَ ] (اِخ ) معرب اشکان . رجوع به اشکان و فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 16 شود.
اشقانلغتنامه دهخدااشقان . [ اِ ] (ع مص ) کم شدن مال کسی . || کم دادن . || کم کردن . (منتهی الارب ). کم کردن عطیه . (اقرب الموارد).
اشغانلغتنامه دهخدااشغان . [ اَ ] (اِخ )معرب اشکان ، نیای سلسله ٔ اشکانیان . رجوع به اشکان واشک و تاریخ ایران باستان ج 3 ص 2550 و 2580 شود.
اشغانلغتنامه دهخدااشغان . [ اَ ] (اِخ ) ابن انمر الجباربن ساوس بن کیکاوس یا اشغان بن اش الجباربن سیاوخش بن کیقاوس الملک نیای اشک سرسلسله ٔ اشکانیان بود. رجوع به التنبیه والاشراف
اشقانیانلغتنامه دهخدااشقانیان . [ اَ ] (اِخ ) معرب اشکانیان . رجوع به اشکانیان و اشغانیان و فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 16 و 19 شود.
ارقانلغتنامه دهخداارقان . [ اَ ] (اِ) به لغت رومی حنائی باشد که بر دست و پا بندند. خوردن نیم مثقال از آن قولنج را بگشاید. گویند چون طفلی را ابتدای آبله برآوردن باشد قدری بر کف پا
اشقانیانلغتنامه دهخدااشقانیان . [ اَ ] (اِخ ) معرب اشکانیان . رجوع به اشکانیان و اشغانیان و فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 16 و 19 شود.
ازرانلغتنامه دهخداازران . [ ] (اِخ ) ابن اشقان بن اش الحیاربن سیاوش بن کیکاوس . وی بروایت ابن البلخی جدّ اشک بن اشه است . (فارسنامه ص 16).
اشکانلغتنامه دهخدااشکان . [ اَ ] (اِخ ) یا اشغان یا اشقان بزرگ . برحسب روایات شرقیان ، نیای سلسله ٔ اشکانیان بود. مرحوم پیرنیا آرد: گفته میشود که اشکان پسر دارای اکبر است و نیز گ
اش الحیارلغتنامه دهخدااش الحیار. [ ] (اِخ ) به روایتی نام جد اشک بن اشدبن ازران بن اشقان بن اش الحیاربن سیاوش بن کیکاوس (؟). (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 16).
اشهلغتنامه دهخدااشه . [ ] (اِخ ) نام اشک بن دارابن دارا برحسب یکی از روایات . ابن البلخی آرد: و بروایتی دیگر چنین است :اشه بن اشدبن ازران بن اشقان بن اش الحیاربن سیاوش بن کیکاو