اشعرلغتنامه دهخدااشعر. [ اَ ع َ ] (اِخ ) ابن سبأبن یشجب بن یعرب بن قحطان . پدر قبیله ای به یمن بود و مسجد اشاعرة در مدینه ٔ زبید و امام ابوموسی اشعری بدان قبیله منسوب است . (از
اشعرلغتنامه دهخدااشعر. [ اَ ع َ ] (اِخ ) لقب نبت بن اُدَدبن زیدبن یشجب بن عریب بن زیدبن کهلان بن سبا بود که وقت زادن موی بر تن داشت و گروه اشعریون به وی منسوبند. (از تاج العروس
اشعرلغتنامه دهخدااشعر. [ اَ ع َ ] (اِخ ) نام کوهی است در بین مکه و مدینه و بروایتی در میان شام و مدینه واقع است . (قاموس الاعلام ). و یاقوت آرد: اشعر و اقرع دو کوه معروف اند به
اشعرلغتنامه دهخدااشعر. [ اَ ع َ ] (ع ص ) بسیارموی اندام . (منتهی الارب ). الکثیر الشعر الطویله . مؤنث : شَعْراء. ج ، شُعْر. (اقرب الموارد). || (اِ) موی گرداگرد سم ستور. ج ، اشا
عشارلغتنامه دهخداعشار. [ ع َش ْ شا ] (ع ص ) ده یک گیرنده . (منتهی الارب ). عُشرگیرنده و جمعکننده ٔ آن . ج ، عشارون . (از اقرب الموارد). ده یک ستان .راهبان . (ملخص اللغات حسن خطی
عشارلغتنامه دهخداعشار. [ ع ِ ] (اِ) از درختان کائوچوکی ایران است که بنام اِستَبْرَق مشهور است . رجوع به استبرق شود.
عشارلغتنامه دهخداعشار. [ ع ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِعُشَراء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (دهار). رجوع به عشراء شود: و اذا العشار عطّلت (قرآن 4/81)؛ و هرگاه شتران باردار، بار نهند. ||
عشارلغتنامه دهخداعشار. [ ع ُ ] (ع ص ، ق ) دهگان ، و آن معدول است از عشرة: جاؤوا عشارعشار؛ دهگان دهگان . (منتهی الارب ). دهگان دهگان . (دهار). معدول است از عشرةعشرة، بصورت نکره
آشارواژهنامه آزادفعل. در زبان آذری از عهده کاری برآمدن. آشار سبدی کوچک از برگه درخت خرما که میبافند وبرای جابجایی چیزی معمولامیوه ها و سبزی ها استفاده می شود. نوعی زنبیل کوچک. د
اشعر بالارتياحدیکشنری عربی به فارسیخلا ص کردن (از درد و رنج و عذاب) , کمک کردن , معاونت کردن , تخفيف دادن , تسلي دادن , فرو نشاندن , بر کنار کردن , تغيير پست دادن , برجستگي , داشتن , بر جسته ساخت
اشعرانلغتنامه دهخدااشعران . [ اَ ع َ ] (ع اِ) اسکتان یا دو کرانه ٔ فرج . (تاج العروس ). و رجوع به اشعر شود.
اشعرونلغتنامه دهخدااشعرون . [ اَ ع َ ] (اِخ )ج ِ اشعر، بحذف یای نسبت ، مانند یمانون بجای یمانیون . (از تاج العروس ). اشعریون . رجوع به اشعریون شود.