اشعارلغتنامه دهخدااشعار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ شِعر. نظمها. بیتها. (از فرهنگ نظام ). || ج ِ شَعر. (اقرب الموارد). رجوع به شِعر و شَعر شود.
اشعارلغتنامه دهخدااشعار. [ اِ ] (ع مص ) آگاهی و اطلاع دادن . (فرهنگ نظام ). اشعره الامر؛ آگاهانید وی را از آن کار و کذا اشعره بالامر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || شعار پو
اشاعرلغتنامه دهخدااشاعر. [ اَ ع ِ ] (ع ص ، اِ)ج ِ اشعر. (منتهی الارب ). ج ِ اَشْعَر، بمعنی شاعرتر. || ج ِ اشعر، بمعنی بسیارموی اندام . پرموی .
عشائرلغتنامه دهخداعشائر. [ ع َ ءِ ] (ع اِ) عشایر. ج ِ عشیرة.(منتهی الارب ) (دهار) (اقرب الموارد). قبایل و خویشان . (غیاث اللغات ). خویشان و نزدیکان ، و طوایف و قبیله های صحرانشین
اشعار داشتنلغتنامه دهخدااشعار داشتن . [ اِ ت َ ] (مص مرکب ) آگاه کردن . باخبر کردن .خبر دادن . اشعار کردن . و رجوع به اشعار کردن شود.
اشعار کردنلغتنامه دهخدااشعار کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آگاه کردن . باخبر کردن . خبر دادن . اشعار داشتن . و رجوع به اشعار داشتن شود.