اشهلغتنامه دهخدااشه . [ ] (اِخ ) نام اشک بن دارابن دارا برحسب یکی از روایات . ابن البلخی آرد: و بروایتی دیگر چنین است :اشه بن اشدبن ازران بن اشقان بن اش الحیاربن سیاوش بن کیکاو
اشهلغتنامه دهخدااشه .[ اُ ش َ / ش ِ ] (اِ) گیاهی است که کمان گران بر بازوی ازجابدررفته بندند، و اشق معرب آنست . (برهان ) (آنندراج ) (شعوری ). و بتازیش اشق نامند. (سروری ). صمغ
اشهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهصمغی زردرنگ و تلخمزه شبیه کُندُر که در طب قدیم برای دفع سنگ کلیه و درد مفاصل به کار میرفته.
اشحاصلغتنامه دهخدااشحاص . [ اِ ] (ع مص ) در تعب انداختن کسی را. || نفی بلد کردن کسی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تبعید کردن .
اشحاءلغتنامه دهخدااشحاء. [ اَ ش ِح ْ حا ] (ع ص ، اِ) ج ِ شحیح . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 60). تنگدستان .
اشحاذلغتنامه دهخدااشحاذ. [ اِ ] (ع مص ) تیز کردن کارد و مانند آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
اشحاصلغتنامه دهخدااشحاص . [ اِ ] (ع مص ) در تعب انداختن کسی را. || نفی بلد کردن کسی را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تبعید کردن .
اشحاءلغتنامه دهخدااشحاء. [ اَ ش ِح ْ حا ] (ع ص ، اِ) ج ِ شحیح . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 60). تنگدستان .
اشحاذلغتنامه دهخدااشحاذ. [ اِ ] (ع مص ) تیز کردن کارد و مانند آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
اشحاصلغتنامه دهخدااشحاص . [ اَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ شحص . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به شحص شود.