اشتاولغتنامه دهخدااشتاو. [ اِ / اُ ] (اِمص ) بمعنی اشتاب است که شتاب و تعجیل باشد، چه در فارسی با به واو و برعکس تبدیل می یابد. (برهان ). و رجوع به شعوری ج 1 ص 149 شود.
اشتاوللغتنامه دهخدااشتاول . [ ] (اِخ ) (صحیفه ٔ یوشع 5 : 33) شهری بود بر در مملکت یهودا که سبط دان بر آن دست یافته . (سفر داوران 13 : 25 و 16 : 31). و گمان برده اند در جنوب شرقی ا
اتاویلغتنامه دهخدااتاوی . [ اَ وی ی ] (ع ص ، اِ) مرد غریب در میان جماعتی . غریب . || سیل اتاوی ؛ سیل که باران آن در جای دور فروباریده باشد. || جویچه که از نهری بزمین خود آرند. ||
ﭐشْتَرَوُاْفرهنگ واژگان قرآنخریدند(واو آن به دليل تقارن با حرف ساکن يا تشديد دار کلمه بعد حرکت گرفته است.کلمه اشتراء که مصدر فعل يشترون است به معناي خریدن و کلمه شراء به معناي فروختن است .
ﭐشْتَرَوْاْ بِـفرهنگ واژگان قرآنفروختند (کلمه اشتراء که مصدر فعل يشترون است به معناي خریدن و کلمه شراء به معناي فروختن است . البته اگربعد از هرکدام حرف اضافه "ب" بیاید معنایش برعکس می شود)
اشتاوللغتنامه دهخدااشتاول . [ ] (اِخ ) (صحیفه ٔ یوشع 5 : 33) شهری بود بر در مملکت یهودا که سبط دان بر آن دست یافته . (سفر داوران 13 : 25 و 16 : 31). و گمان برده اند در جنوب شرقی ا
محنه دانلغتنامه دهخدامحنه دان . [ ] (اِخ ) موضعی است در عقب قریه ٔ یعاریم (داود، 18:12) در مابین صرعه و اشتاول (داود، 13:25). (قاموس کتاب مقدس ).
نانخورشلغتنامه دهخدانانخورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (اِ مرکب ) آنچه که نان به آن خورده شود خواه آن چیز نمکین باشد خواه شیرین خواه ترش ، به هندی سالن گویند. (غیاث اللغات ). تره و ترب و پ
طبقات اجتماعلغتنامه دهخداطبقات اجتماع . [ طَ ب َ ت ِ اِ ت ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) مردمی که از نظر وضع اجتماعی و اقتصادی با هم متفاوتند. مقریزی در رساله ٔ اغاثةالامة بکشف الغمة طبقا
اتاویلغتنامه دهخدااتاوی . [ اَ وی ی ] (ع ص ، اِ) مرد غریب در میان جماعتی . غریب . || سیل اتاوی ؛ سیل که باران آن در جای دور فروباریده باشد. || جویچه که از نهری بزمین خود آرند. ||