اسکندرنامهلغتنامه دهخدااسکندرنامه . [ اِ ک َ دَ م َ ] (اِخ ) کتابی شامل سرگذشت اسکندر. آقای پورداود در فرهنگ ایران باستان آورده اند: داستان اسکندر در تاریخ و ادبیات ما معروف است . این
اسکندرانیةلغتنامه دهخدااسکندرانیة. [ اِ ک َ دَ نی ی َ ] (اِخ ) فلاسفه ٔاسکندرانی . رجوع به اسکندرانیون و اسکندرانی شود.
اسکندرجاهلغتنامه دهخدااسکندرجاه . [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) (نواب نظام ...) یکی از ملوک حیدرآباد هند که عنوان نظام داشتند. وی در سنه ٔ 1217 هَ . ق . پس از وفات پدر نواب نظامعلی خان بتخت س
اسکندرشاه پوربیلغتنامه دهخدااسکندرشاه پوربی . [ اِ ک َ دَ ؟ ] (اِخ ) یکی ازحکمرانان هندوستان . وی در بنگاله بسال 760 هَ . ق . پس از فوت پدر خود شمس الدین بهانکیرا بر تخت جلوس کرد و در خلال
اسکندرشاه سورلغتنامه دهخدااسکندرشاه سور. [ اِ ک َ دَ ] (اِخ ) یکی از ملوک هندوستان . وی در دهلی حکم فرمائی داشت و پس از مغلوبیت ابراهیم شاه سور در تاریخ 962 هَ . ق . بر تخت سلطنت جلوس کر
اسکندرشاه لودیلغتنامه دهخدااسکندرشاه لودی . [ اِ ک َ دَ هَِ ] (اِخ ) یکی از ملوک هندوستان . وی در سنه ٔ 895 هَ . ق . پس از وفات پدر خود سلطان بهلول لودی بر تخت فرمانفرمائی جلوس کرد. و اول
قرواطلغتنامه دهخداقرواط. [ ق ِرْ ] (اِ) بعضی از شارحان اسکندرنامه به معنی کشتی و سفینه نوشته ، و بعضی نوشته اند که قرواط هفت اندچنانکه روس هفت اند. و در مدارالافاضل و مؤید قرواط
عضدی مشکانیلغتنامه دهخداعضدی مشکانی . [ ع َ ض ُ ی ِ م ُ ] (اِخ ) در کتاب اسکندرنامه ، نظم کردن داستان عشقی «اهراوستودن » به وی نسبت داده شده است . (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به سبک شن
فلاطوسیلغتنامه دهخدافلاطوسی . [ ف َ ] (اِخ ) نام حکیمی ، و بعضی شارحان اسکندرنامه نوشته اند که فلاطوس نام پهلوانی بوده است ، و در کشف مسطور است که قومی است نهایت دلاور، و در فرهنگ
لقوماجسلغتنامه دهخدالقوماجس . [ ل َ ج ِ ] (اِخ ) این لفظ را خان آرزو در شرح اسکندرنامه نَقوماجِس تحقیق کرده ... نام حکیم که پدر ارسطو بود. (غیاث ). رجوع به لقوماش شود.
لولوشملغتنامه دهخدالولوشم . [ ل َ / لُو ل َ / لُو ش َ ] (اِ) بعض شارحان اسکندرنامه نوشته اند نام گلی است . (غیاث ).