اسپازیالغتنامه دهخدااسپازیا. [ اَ ](اِخ ) معشوقه ٔ یونانی کورش کوچک ، که جزو غنائم بدست اردشیر دوم افتاد و در قصر سلطنتی بسر میبرد. روزی که اردشیر پسر خود داریوش را جانشین و ولیعهد
اسپتزیالغتنامه دهخدااسپتزیا. [اِ پ ِ ] (اِخ ) اسپچه . یکی از جزایر یونان در بحرالجزائر در جهت شرقی شبه جزیره ٔ موره در مدخل خلیج آنابولی ، و آن جزیره ای کوهستانیست ، طول آن از شمال
اسپلغتنامه دهخدااسپ . [ اَ ] (اِ) اسب . رجوع به اسب شود. || یکی از مهره های شطرنج . (برهان ) (مؤید الفضلاء).
humدیکشنری انگلیسی به فارسیهوم، زمزمه کردن، وزوز کردن، صدا کردن، همهمه کردن، فریب دادن، در فعالیت بودن
پالیکلغتنامه دهخداپالیک . (اِ مرکب ) (شاید از «پا» بمعنی پای ، رِجل و«لیک » ادات نسبت باشد) شم . چارق . پای افزار از چرم گاو و رشته ها در او بسته . (لغت نامه ٔ اسدی ). پای افزار
عمارلغتنامه دهخداعمار. [ ع َ ] (ع اِ)عماری . (ناظم الاطباء). عماری را گویند و آن چیزی است دراز شبیه به کجاوه و به عربی هودج خوانند. (برهان قاطع). صاحب آنندراج پس از نقل معنی کلم
طمرلغتنامه دهخداطمر. [ طِ م ِرر ] (ع ص ) اسب نجیب نیکورو. (منتهی الارب ). اسب جهنده بلند. (دهار). اسب خمیده . (مهذب الاسماء). اسب درچیده و گرداندام . (منتهی الارب ). اسپ تازی و
طویلهلغتنامه دهخداطویله . [ طَ ل َ/ ل ِ ] (از ع ، ص ) تأنیث طویل . زن درازبالا. (منتهی الارب ): قصیره ای از طویله ؛ مختصری از مطول . خرمائی ازخرمابنی . || (اِ) رشته . سمط : دوات
آکلغتنامه دهخداآک . (اِ) بعض فرهنگ نویسان ما این صورت را آورده و بدان معنی آسیب ، آفت ، عاهت ، عیب ، عار و آهو و زشتی داده اند. و در کلمه ٔ ده آک ، صورتی از ضحّاک نیز می آورند