اسپستلغتنامه دهخدااسپست . [ اَ پ ِ / اِ پ ِ ] (اِ) علفی است که بترکی یونجه خوانند و معرّب آن فصفصه است و تخم آنرا بذرالرطبة گویند. (برهان ). اسفست . سپست . (جهانگیری ). قَضْب . ق
اسپستواژهنامه آزاديونجه: در نزديكي شيراز كه اكنون يكي از محلات شيراز است روستايي قراردارد به نام كت اسبس به معني روستاي يونجه.كت يعني روستا، اسبس يا اسپس يا اسپست يعني يونجه
آسپستلغتنامه دهخداآسپست . [ پ ِ ] (اِ) اسپست . گیاهی که آن را یونجه گویند و به بهار بستور خورانند. رطبه . فِسفسه . فِصفصه . اِسپرس . جلبان الحیه . سله . و رجوع به اسپست شود.
کت اسپستلغتنامه دهخداکت اسپست . [ ک َ اِ پ ِ ] (اِخ ) قریه ای است فرسنگی میانه ٔ جنوب و مغرب شیراز. (فارسنامه ٔ ناصری ).
اسبستلغتنامه دهخدااسبست . [ اَ ب ِ/اِ ب ِ ] (اِ) یونجه . و معرب آن فصفصه و جمع فصافص است . (المعرب جوالیقی ص 240). و رجوع به اسپست شود.
کت اسپستلغتنامه دهخداکت اسپست . [ ک َ اِ پ ِ ] (اِخ ) قریه ای است فرسنگی میانه ٔ جنوب و مغرب شیراز. (فارسنامه ٔ ناصری ).
دیواسپستفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی اسپست یا اسپرس یا سبیس که ساقه و برگ آن ضخیمتر و درشتتر است.
قضبةلغتنامه دهخداقضبة. [ ق َ ب َ ] (ع اِ) اسپست . || شاخ درخت . (منتهی الارب ). || تیر ناتراشیده از شاخ درخت .نبع. ج ، قَضَبات . || گیاه که تر و تازه خورده شود. ج ، قَضْب . (اقر
تذرقلغتنامه دهخداتذرق .[ ت َ ذَرْ رُ ] (ع مص ) سرمه درکشیدن با اسپست . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج ).
حوافةلغتنامه دهخداحوافة. [ ح ُ ف َ ] (ع اِ) برگ اسپست که باقی مانده باشد در زمین بعد برداشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).