اسپرسالغتنامه دهخدااسپرسا. [ اَ پ َ ](اِ مرکب ) در بابل واحد مقیاس مساحت ، مسافتی بود که شخصی رشید (یعنی کسی که بحدّ رشد رسیده بود) در مدت دو دقیقه میتوانست طی کند (این مقدار از ز
اسپرسافرهنگ انتشارات معین(اَ پَ) (اِمر.)= اسپ ریس . اسب ریس : واحد اندازه گیری مسافت در ایران باستان و آن مسافتی بود که شخص رشید (یعنی کسی که به حد رشد رسیده باشد) در مدت دو دقیقه می تو
اسپرانتولغتنامه دهخدااسپرانتو. [ اِ پ ِ ت ُ ] (اِ) زبان بین المللی که دکتر زامِن ْهُف در حدود 1887 م . وضع کرده و دستور آن دارای شانزده قاعده است .
اسپراندیولغتنامه دهخدااسپراندیو. [ اِ پ ِ ی ُ ] (اِخ ) ژاک هانری . معمار فرانسوی ، مولد نیم . بنای نُتردام دُلاگارد و قصر لنگ شان در مارسی از اوست . (1829 - 1874 م .).
پرثنگالغتنامه دهخداپرثنگا. [ پ َث َ ] (اِ) پرثنها (در پارسی باستان : پرسنگ ، فرسخ ) از اوزان ایرانیان عهد هخامنشی و آن معادل سی اَسپرسا یا 4433 یا 5550 گز بود.(ایران باستان تألیف
اسپ رزلغتنامه دهخدااسپ رز. [ اَ رِ ] (اِ مرکب ) اسپرس . (جهانگیری ). اسپریس . اسفریس . میدان . فضا. عرصه . (برهان ). || رزمگاه . رجوع به اسب ریس و اسپ ریس و اسپ رس و اسپرسا شود.
اسپ رسلغتنامه دهخدااسپ رس . [ اَ رِ ] (اِ مرکب ) اسب رس . اسپ ریز. اسپ ریس . اسفریس . میدان اسب دوانی . رجوع به اسب ریس و اسپ ریس و اسپرسا شود. || میدان . (برهان ). (جهانگیری ). ع
اسپرسبلغتنامه دهخدااسپرسب . [ اَ رَ ] (اِ مرکب ) اسب رس . اسپرس . (جهانگیری ). اسپریس . اسفریس . اسپرز. اسبریز. عرصه و میدان . (برهان ). اسپرسف . اسفرسف . (شعوری ). || رزمگاه . رج