اسوارانلغتنامه دهخدااسواران . [ اَس ْ ] (اِ) ج ِ اسوار. سواران . || گروهی از فارسیان نژاده . (التفهیم ). دهقانان و شهزادگان و مرزبانان . اساورة. رجوع به اخبارالطوال ص 302 و خاندان
اسوارانفرهنگ انتشارات معین( اَ ) (اِ.) 1 - جِ اسوار؛ برندگان اسب ، فارسان . مق پیادگان . 2 - سپاهیان سواره (در زمان ساسانیان ).
اسارانلغتنامه دهخدااساران . [ اَ ] (اِخ ) رجوع به سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 116 بخش انگلیسی شود.
استوارانداملغتنامه دهخدااستواراندام . [ اُ ت ُ اَن ْ ] (ص مرکب ) که اعضاء محکم و سخت و قوی دارد: تیاز؛ مرد کوتاه و استواراندام . مَصِع؛ مرد استواراندام . هَرس ؛ شیر استواراندام . مَعَل
اسفارانلغتنامه دهخدااسفاران . [ ] (اِخ ) دهی جزءدهستان پائین طالقان ، بخش طالقان شهرستان تهران ، 74000 گزی باختر مرکز بخش . در کوهستان ، سردسیر، سکنه 385 تن . آب آن از چشمه سار و ر
جانوسپارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگروهی از برگزیدگان اسواران در عهد ساسانیان که بهواسطۀ دلیری و بیباکی به این نام خوانده میشدند.
زینلغتنامه دهخدازین . (اِخ ) حاکم یمن و یکی از اسواران کسرای اول . او جانشین وهریز بود، ولی پس از مرگ کسری (579 م .) هرمزچهارم او را معزول کرد و بجایش مزوران نامی را تعیین نمود
سوارهنظامفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) هنظام، اسواران، پلیس سواره شوالیه وسیلۀ نقلیۀ جنگی
جان اوسپارلغتنامه دهخداجان اوسپار. [ اَ ] (اِ مرکب ) نام هیأتی از برگزیدگان اسواران بوده و عده ٔ آنان ده هزار تن بودند که در عهد ساسانیان مانند دوره ٔ هخامنشیان تشکیل میشدند و بواسطه