اسوارلغتنامه دهخدااسوار. [ اَس ْ ] (ع اِ) ج ِ سور. (دهار). باروها. باره ها: جوانب حصار و حواشی اسوار به افراد امراء و آحاد کبراء لشکر سپرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
اسوارلغتنامه دهخدااسوار. [ اَس ْ ] (اِخ ) مردی است از ملوک گیلان که پدر او شیرویه نام داشته و پسر وی را مرداویج میگفتند یعنی مردآویز. و او به «اسفار» مشهور شده چنانکه اسپهبد را ا
اسوارلغتنامه دهخدااسوار. [ اَس ْ ] (ص ، اِ) (در پهلوی : اسوار ، اوستایی : اسبارای ، بمعنی برنده ٔ اسب ) سوار. فارس . مقابل پیاده . (انجمن آرا). || نامی بوده که ایرانیان به مرد دل
اسوارلغتنامه دهخدااسوار. [ اَس ْ / اُس ْ ] (اِخ ) دهی است به اصفهان و از آنجاست محسن اسواری و محمدبن احمد اسواری .
اسوارلغتنامه دهخدااسوار. [ اَس ْ] (اِخ ) شهری است از ولایت صعید مصر که راه ولایت نوبه بر چهارفرسخی آن شهر واقع است و کوهی است بر جنوب آن که رود نیل از پیرامن آن بیرون می آید. (جه
اثوارلغتنامه دهخدااثوار. [ اَث ْ ] (اِخ ) ریگی است در جانب سندالابارق که در قسمت سفلی وتِدات است و حازمی گفته که آن ریگزاری است در بلاد عبداﷲبن غطفان . (معجم البلدان ) (مراصد الا
اثوارلغتنامه دهخدااثوار. [ اَث ْ ](ع اِ) ج ِ ثور. گاوان نر. || لخت های بزرگ از پینو . (منتهی الارب ).
اسواریلغتنامه دهخدااسواری .[ اَ ی ی ] (اِخ ) ابوالحسین محمدبن علی بن سابور. رجوع به محمدبن علی ... و انساب سمعانی (اسواری ) شود.
اسوارانلغتنامه دهخدااسواران . [ اَس ْ ] (اِ) ج ِ اسوار. سواران . || گروهی از فارسیان نژاده . (التفهیم ). دهقانان و شهزادگان و مرزبانان . اساورة. رجوع به اخبارالطوال ص 302 و خاندان
اسواریلغتنامه دهخدااسواری . [ اَس ْ ] (ص نسبی ) منسوب به اسوار ، قریه ای از اصفهان . (انساب سمعانی ).
اسواریةلغتنامه دهخدااسواریة. [ اَس ْ ری ی َ / اُس ْ ری ی َ ] (اِخ ) یکی از قرای اصفهان و گروهی از علماء و محدثین بدان نسبت دارند. (معجم البلدان ) (مرآت البلدان ). رجوع به اسوار شود
اسوارانفرهنگ انتشارات معین( اَ ) (اِ.) 1 - جِ اسوار؛ برندگان اسب ، فارسان . مق پیادگان . 2 - سپاهیان سواره (در زمان ساسانیان ).