اسهرلغتنامه دهخدااسهر. [اَ هََ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از سَهَر. بی خواب تر.- امثال : اسهر من النجم . اسهر من جُدْجُدْ ؛ هو شی ٔ شبیه بالجراد قفّاز، یقال له صراراللیل .اسهر من
اسحردیکشنری عربی به فارسیافسون کردن , فريفتن , مسحور کردن , سحر کردن , جادو کردن , مسحور شدن , بدام عشق انداختن , مجذوب کردن , شيدا کردن , دلربايي کردن , شيفتن
اسحرلغتنامه دهخدااسحر. [ اَ ح َ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از ساحر. ساحرتر. جادوتر : دوستی و وهم صد یوسف تنداسحر از هاروت و ماروتست خود.مولوی .
اصحرلغتنامه دهخدااصحر. [ اَ ح َ ] (ع ص ) سرخ سپیدآمیخته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نزدیک به اصهب . (قطر المحیط)(از اقرب الموارد). و گویند: حمار اصحر و اتان صحراء. (از اقرب الم
اسهرانلغتنامه دهخدااسهران . [ اَ هََ ] (ع اِ) بینی و نره . || دو رگ در پشت که آب شرم در نره از آن دو آید. || دو رگ در بینی ستور یا عام است . دو رگ است در درون بینی . دو رگ اند در
ابهرشهرلغتنامه دهخداابهرشهر. [ اَ هََ ش َ ] (اِخ ) نام قدیم خراسان فعلی . || نام ایالت نیشابور. ابرشهر.
اسهرانلغتنامه دهخدااسهران . [ اَ هََ ] (ع اِ) بینی و نره . || دو رگ در پشت که آب شرم در نره از آن دو آید. || دو رگ در بینی ستور یا عام است . دو رگ است در درون بینی . دو رگ اند در
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد الصلحی ، مکنی به ابوالخطاب . او ادیبی فاضل و کاتبی نیکوخط و صاحب شعری رقیق و سائر در السنه است . ابوسعد در مذیل ذکر او آورده و
اثرملغتنامه دهخدااثرم . [ اَ رَ ] (اِخ ) علی بن المغیرة الاثرم مکنی به ابوالحسن ، صاحب اصمعی و ابوعبیده . او از جماعتی از علماء و هم از فصحای اعراب روایت دارد و نیز کتب ابوعبیده
زجلغتنامه دهخدازج . [ زُج ج ] (ع اِ) آهن بن نیزه . ج ، زجاج ، و زِجَجة: رمح مزج ؛ نیزه ٔ بازُج ّ. (از منتهی الارب ). آهن بن نیزه . ج ، زِجاج ، زججة. (دهار) (آنندراج ) (ناظم ال
ابیوردیلغتنامه دهخداابیوردی . [ اَ وَ ] (اِخ ) محمدبن احمد الأبیوردی الکوفنی و کوفن یکی از قراء ابیورد است و یاقوت گوید: ابوالمظفر محمدبن ابی العباس احمدبن محمد ابی العباس احمدبن