اسقاطلغتنامه دهخدااسقاط. [ اِ ] (ع مص ) افکندن . (ترجمان القرآن سید جرجانی ). بیفکندن . (تاج المصادر بیهقی )(مؤید الفضلاء) (زوزنی ). انداختن . (غیاث ). مساقطة. (زوزنی ). انزلاق
اسقاطلغتنامه دهخدااسقاط. [ اِ ] (ع مص ) افکندن . (ترجمان القرآن سید جرجانی ). بیفکندن . (تاج المصادر بیهقی )(مؤید الفضلاء) (زوزنی ). انداختن . (غیاث ). مساقطة. (زوزنی ). انزلاق
انزلاقلغتنامه دهخداانزلاق .[ اِ زِ ] (ع مص ) لغزیده شدن . (آنندراج ). || باسر شدن پالان استر. (تاج المصادر بیهقی نسخه خطی کتابخانه لغت نامه ورق 230 الف ). || انزلاق جنین ؛ بچه افک
استغلاقلغتنامه دهخدااستغلاق . [ اِ ت ِ ] (ع مص )بسته شدن . (تاج المصادر بیهقی ). بسته شدن سخن بر...مشکل شدن سخن . یقال : استغلق علیه الکلام . (منتهی الارب ). || بیع با اسقاط خیار.
فساد کردنلغتنامه دهخدافساد کردن . [ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فتنه برپا کردن . یاغی شدن : کاشکی شری و فسادی نکند. (تاریخ بیهقی ). بوسهل زوزنی پیش تا از غزنین حرکت کردیم ، وی فساد
قطعفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بریدن؛ جدا کردن.۲. متوقف شدن.۳. قطع شده.۴. اندازۀ طول و عرض.۵. (ادبی) در عروض، اسقاط یک حرف از آخر وتد مجموع چنانکه از مستفعلن مستفعل باقی بماند و مفعولن ب