استملغتنامه دهخدااستم . [ اَ ت َ / -َس ْ ت َ ] (فعل ) -َستم . صیغه ٔ اول شخص مفرد از مصدر مفروض «اَسْتَن ». هستم . ام : آمده استم ؛ آمده ام . شنیدستم ؛ شنیده ام : کنون آمدستم بد
استملغتنامه دهخدااستم .[ اِ ت َ ] (اِ) جور. (برهان ). جفا. (غیاث ). ظلم . (غیاث ) (برهان ). ستم . (برهان ) (جهانگیری ) : کس نیست بگیتی که بر او شیفته نبود دلها ز خوی نیک زیانند
اصطملغتنامه دهخدااصطم . [ اُ طُم م ] (ع اِ) اصطمة. اسطم . اسطمه . مجتمع دریا و معظم هر چیز. (حاشیه ٔ المعرب جوالیقی ). || و گویند: وی در اسطمه ٔ قوم خویش است ؛ یعنی در وسط ایشان
اسطماخسلغتنامه دهخدااسطماخس . [ اَ طِ خ ُ ] (اِخ ) هرمس نام یکی از کتب خود را در صنعت کیمیا بنام او یا خطاب بدو کرده است . (ابن الندیم ).
اسطمةلغتنامه دهخدااسطمة. [ اُ طُم ْ م َ ] (ع اِ) اصطمة. میان چیزی : اسطمةالقوم ؛ میانه ٔ قوم ، و اشرف و بهتر ایشان . || فراهم آمدنگاه مردمان و معتمدعلیه ایشان . (منتهی الارب ). |
اسطمةلغتنامه دهخدااسطمة. [ اُ طُم ْ م َ ] (ع اِ) اصطمة. میان چیزی : اسطمةالقوم ؛ میانه ٔ قوم ، و اشرف و بهتر ایشان . || فراهم آمدنگاه مردمان و معتمدعلیه ایشان . (منتهی الارب ). |
اسطماخسلغتنامه دهخدااسطماخس . [ اَ طِ خ ُ ] (اِخ ) هرمس نام یکی از کتب خود را در صنعت کیمیا بنام او یا خطاب بدو کرده است . (ابن الندیم ).
اصطمةلغتنامه دهخدااصطمة. [ اُ طُم ْ م َ ] (ع اِ) اسطمة. معظم هر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج العروس ). || مجتمع یا وسط دریا، مانند اصطم و اسطم . (از تاج العروس ). مجتمع
غطیملغتنامه دهخداغطیم . [ غ ِی َم م ] (ع ص ) دریای بزرگ . (تاج العروس ). رجوع به غَطیم شود. || عدد غطیم ؛ بسیار : وسط من حنظله الاسطماوالعدد الغطامطالغطیما.؟(از تاج العروس ).
اطسمةلغتنامه دهخدااطسمة.[ اُ س ُم ْ م َ ] (ع اِ) میانه و اشرف هر چیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اُسْطُمّه ٔ چیزی . وسط قوم . (از اقرب الموارد). || برگزیده و خیار