اسربلغتنامه دهخدااسرب . [ اُ رُ / اُ رُب ب ] (معرب ، اِ) اَبار. (الجماهر ص 258). سُرب . (مهذب الاسماء). سُرُب . اُسْرُف . آنک . (نصاب ). رصاص اسود. (ابن البیطار) (فهرست مخزن الا
اسربلغتنامه دهخدااسرب .[ اَ رَ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از سروب . رونده تر. - امثال :اسرب مِن وَرَل ِالحضیض ؛ قال الخلیل الورل شی ٔ علی خلقة الضب الا انّه اعظم منه یکون فی الرّم
عثربلغتنامه دهخداعثرب . [ ع ُ رُ ] (ع اِ) درختی است مانند درخت انار سرشاخ نرم و سرخ دارد همچو ریباس مقشر کرده میخورند، یکی آن عُثرُبة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
آبارلغتنامه دهخداآبار. (اِ) اُسْرُب . سرب . || سرب سوخته . آنُک محرق . رصاص اسود. (قاموس ). سرب سیاه . و طریقه ٔ ساختن آن آن است که سرب را در تابه ای آهنین نهند و کاسه ای که بن
رصاص اسودلغتنامه دهخدارصاص اسود. [ رَ ص ِ اَس ْوَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) اسرب . سُرْب . سُرُب . آنُک . (یادداشت مؤلف ). به فارسی سرب نامند و در تکوین از رصاص ابیض زبون تر و از سو
آنکلغتنامه دهخداآنک . [ ن ُ ] (ع اِ) سُرُب . سُرْب . اُسرُب . اُسرُف . رصاص یا رصاص اسود. || قلعی یا رصاص ابیض .