اسدلغتنامه دهخدااسد. [ اَ س َ ] (اِخ ) (اتابک ...) صاحب دربند در زمان سلطان جلال الدین خوارزمشاه طفلی بود در تحت سرپرستی اتابکی ملقب به اسد. این اتابک بطیب خاطر بخدمت سلطان رسی
اسدلغتنامه دهخدااسد. [ اَ س َ ] (اِخ ) (بنی ...) قبیله ای است از نسل سبا. (انساب سمعانی ص 6). یکی از قبائل بزرگ عرب و مشتمل بر بطون بسیار و جد اعلای این قبیله اسدبن خزیمه است .
اسدلغتنامه دهخدااسد. [ اَ س َ ] (اِخ ) (میرزا اسداﷲخان ). یکی از شعرای هندوستان . پدر او از مردم سمرقند بود و وی در اگره تولد یافته و در دهلی میزیسته است و مورد توجه بهادرشاه ش
اسدلغتنامه دهخدااسد. [ اَ س َ ] (اِخ ) ابن سامان . نام پدر احمد مؤسس دولت آل سامان است . وی از جانب طاهر ذوالیمینین حکمران خراسان ببعض امور مهمه ٔ دولتی مأمور و منصوب شده بود
اصدلغتنامه دهخدااصد. [ اِ ص َ ] (ع اِ) ج ِ اِصْدة. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (منتهی الارب ). رجوع به اِصْدة شود.
عسدلغتنامه دهخداعسد. [ ع َ] (ع مص ) سیر کردن و رفتن . || سخت تافتن رسن را. (از منتهی الارب ): عسد الحبل ؛ ریسمان را به سختی تافت . (از اقرب الموارد). || گائیدن . (از منتهی الار
اسد کاشیلغتنامه دهخدااسد کاشی . [ اَ س َ دِ ] (اِخ ) مؤلف ریاض العارفین آرد: اسمش قاضی اسداﷲ وفاضلی است صاحب جایگاه . بشیخ مؤمن اخلاص و ارادت داشت . کرامت بسیار از وی ظهور می کرد.
اسد اصغرLeo Minor, Little Lion, LMiواژههای مصوب فرهنگستانصورت فلکی کوچک و کمنوری در آسمان شمالی (northern sky) و در مجاورت اسد
اسدالغتنامه دهخدااسدا. [ اَ س َ دُل ْ لاه ] (اِخ ) (حاج مولی ) ابن (حاج ) عبداﷲ بروجردی . از اعاظم فضلاء اخیر است و در فقه و اصول ماهر و صاحب تصنیف است . وی نزد مرحوم میرزا ابوا