استیملغتنامه دهخدااستیم . [ اِ ] (اِ) ریمی باشد که سر جراحت گاه چون فراهم آید خون فاسد درون وی ریم گردد و بدرد آید تا پاک بیرون نیاید از شر او ایمن نگردد . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخ
استیملغتنامه دهخدااستیم . [ اَ ] (اِ) آستین . (لغت فرس اسدی ) (اوبهی ) (سروری ) (رشیدی ) (برهان ) : خیز و پیش آر از آن می خوشبوی زود بگشای خیک را استیم . خسروی .رجوع به آستین شود
آستیملغتنامه دهخداآستیم . (اِ) چرک . ریم . ستیم . هَو. سیم در جراحت . || آستین . || دهان ظروف و اوانی . (برهان ). || اَستر یا آستر. (فرهنگ محمد هندوشاه از شعوری ).
آستیمفرهنگ انتشارات معین( اِ.) = استیم . اشتیم . ستیم : 1 - چرک زخم ، جراحت . 2 - زخم و جراحتی که در اثر سرما چرک و ورم کند.
آستیمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ورم و آماسی که در زخم و جراحت پیدا شود.۲. زخم و جراحتی که در اثر سرما چرک و ورم کند.
استیماعلغتنامه دهخدااستیماع . [ اِ ] (ع مص ) استئماع . امع گردیدن : تأمع الرجل و استأمع؛ صار امعة. (قطر المحیط).
استیماءلغتنامه دهخدااستیماء. [ اِ ] (ع مص ) استئماء. پرستار گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ). بکنیزکی گرفتن . برده و یسیر خریدن . کنیزک گرفتن . کنیزک خریدن . (زوزنی ).
استیمارلغتنامه دهخدااستیمار. [ اِ ] (ع مص ) استئمار. مشورت کردن . مشاوره . مشورت کردن خواستن . مشاورت کردن خواستن . (زوزنی ). سگالیدن . با یکدیگر رأی زدن . مؤامرة.
استیمانلغتنامه دهخدااستیمان . [ اِ ] (ع مص ) استئمان . امان خواستن . (زوزنی ). زنهار خواستن . از کسی زینهار خواستن . (تاج المصادر بیهقی ) (مجمل اللغة) : از غایت اضطرار نه رعایت جان
استیمانلغتنامه دهخدااستیمان .[ اَ / َ-َس ْ ] (فعل ) َ-َستیمان . صیغه ٔ متکلم معالغیر. هستیمان . استیم . رجوع به استیم شود : ما کار زمانه نیک دیدستیمان از کار زمانه زآن بریدستیمان .
استیماعلغتنامه دهخدااستیماع . [ اِ ] (ع مص ) استئماع . امع گردیدن : تأمع الرجل و استأمع؛ صار امعة. (قطر المحیط).
استیماءلغتنامه دهخدااستیماء. [ اِ ] (ع مص ) استئماء. پرستار گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ). بکنیزکی گرفتن . برده و یسیر خریدن . کنیزک گرفتن . کنیزک خریدن . (زوزنی ).
استیمارلغتنامه دهخدااستیمار. [ اِ ] (ع مص ) استئمار. مشورت کردن . مشاوره . مشورت کردن خواستن . مشاورت کردن خواستن . (زوزنی ). سگالیدن . با یکدیگر رأی زدن . مؤامرة.