استیفاءلغتنامه دهخدااستیفاء. [ اِ ] (ع مص ) تمام فراگرفتن . تمام فروگرفتن . (غیاث ). تمام گرفتن . (منتهی الارب ). تمام فاستدن . (تاج المصادر بیهقی ). تمام فارسیدن . (زوزنی ) : وقت
استیفاءفرهنگ انتشارات معین( اِ ) [ ع . ] (مص م .) 1 - تمام فراگرفتن . 2 - طلب تمام حق را کردن . 3 - (اِ.) شغل و وظیفة مستوفی . 4 - تصفیة حساب مالیات .
دار استیفاءلغتنامه دهخدادار استیفاء. [ رِ اِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) به اداره یا دیوانی گفته می شد که کار وزارت دارایی یا ادارات دارایی و امور مالیه ٔ کشور را اداره میکرد : عبدالغفا
استجفاءلغتنامه دهخدااستجفاء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) جافی شمردن . (تاج المصادر بیهقی ). جافی آمدن . (زوزنی ). جفاکار آمدن . جفاکار شمردن : استجفی الفراش و غیره ؛ درشت شمرد آن فراش و جز
استحفاءلغتنامه دهخدااستحفاء. [ اِ ت ِ] (ع مص ) خبر پرسیدن . || استحفاء سؤال از کسی ؛ به استقصاء پرسیدن او را. (از منتهی الارب ).
استخفاءلغتنامه دهخدااستخفاء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) پنهان شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). نهان و پوشیده گردیدن . (منتهی الارب ). استتار: که مثل چنان خصمی که ضعیف شده باشد و ستور ت
دار استیفاءلغتنامه دهخدادار استیفاء. [ رِ اِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) به اداره یا دیوانی گفته می شد که کار وزارت دارایی یا ادارات دارایی و امور مالیه ٔ کشور را اداره میکرد : عبدالغفا
طاهر مستوفیلغتنامه دهخداطاهر مستوفی . [ هَِ رِ م ُ ت َ ] (اِخ ) رئیس دیوان استیفاء دربار غزنوی بود. و بعد از عزل احمدبن حسن میمندی ، بوزارت نامزد شد، اما سلطان محمود گفت : او از همه شا
مستوفیلغتنامه دهخدامستوفی . [ م ُ ت َ فا ] (ع ص ) نعت مفعولی از استیفاء. حق که بطور کامل گرفته شده باشد. (از اقرب الموارد). || کامل . جامع. مفصل . به تفصیل : شرح و تفصیل آن مستوفی
ام الحسابلغتنامه دهخداام الحساب . [ اُم ْ مُل ْ ح ِ ] (ع اِ مرکب ) در اصطلاح علم استیفاء هر مدی را گویند که در اول ورق حساب کشند و آنرا صدرالحساب نیز خوانند. در ام الحساب الفاظی مخصو
الحاقاتلغتنامه دهخداالحاقات . [ اِ ] (ع اِ) ج ِ اِلحاق . رجوع به الحاق شود. || اصطلاحی است در علم استیفاء. صاحب نفائس الفنون آرد: هرگاه مجموعی مکتوب شود یا باقی از حساب مثبت گردد و