استیذانلغتنامه دهخدااستیذان . [ اِ ] (ع مص ) استئذان .دستوری خواستن . (تاج المصادر بیهقی ). اجازه خواستن .اجازت خواستن . اباحه خواستن . طلب دستوری کردن . اذن طلبیدن . اجازه طلبیدن
استیسانلغتنامه دهخدااستیسان . [ اِ] (ع مص ) خوابناک گشتن . || غنودن . || پینکی زدن . اوناویدن . (تاج المصادر بیهقی ).
استیتانلغتنامه دهخدااستیتان . [ اِ ] (ع مص ) استئتان . خریدن ماچه خر. خریدن ماده خر: استأتن الرجل ؛ خرید مرد اتان را و برگزید آنرا برای خود. (منتهی الارب ). || استأتن الحمار؛ ماچ
استیثانلغتنامه دهخدااستیثان . [ اِ ] (ع مص ) فربه گردیدن شتران . (منتهی الارب ). فربه شدن شتران . || باقی ماندن چیزی . || استوار گردیدن چیزی . || بسیار ورزیدن مال را. یقال : استوثن
استیطانلغتنامه دهخدااستیطان . [ اِ ] (ع مص ) وطن گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). وطن کردن . وطن گزیدن . ایطان . جای باش ساختن از جایی . (از منتهی الارب ).
مستأذنلغتنامه دهخدامستأذن . [ م ُ ت َءْ ذَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر استیذان . آنکه از وی اذن و دستوری خواهند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به استئذان و استیذان شود.
مستأذنلغتنامه دهخدامستأذن . [ م ُ ت َءْ ذِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استیذان . دستوری خواهنده . (منتهی الارب ). اذن خواهنده . (اقرب الموارد). رجوع به استئذان و استیذان شود.
دستوری خواستنلغتنامه دهخدادستوری خواستن . [ دَ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) اجازت خواستن . رخصت طلبیدن . استیذان . (دهار) (ترجمان القرآن ). استیناس . (یادداشت مرحوم دهخدا). استجازه کردن . ا
طرد و عکسلغتنامه دهخداطرد و عکس . [ طَ دُ ع َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) طرد و عکس این است که سخنی را به ترتیبی برانند و آنگاه آن را معکوس کنند، چنانکه گویند: هر آتشی گوهری تابنده و س