استکماللغتنامه دهخدااستکمال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) تمام کردن خواستن . (منتهی الارب ). طلب تمامی کردن . تمام شدن خواستن . تمامی خواستن . استثمام : در استکمال آلت و استدعای اعوان دولت
استعمالدیکشنری عربی به فارسیاستفاده , کاربرد , استعمال کردن , بکاربردن , مصرف کردن , بکارانداختن ()کاربرد , استعمال , مصرف , فايده , سودمندي , تمرين , تکرار , ممارست
استمالدیکشنری عربی به فارسیجلب كرد , متقاعد كرد , كسب كرد , جذب كرد , خواهش كرد , خواست , دعوت كرد , نرم كرد (كسى را) , دلجويى كرد
مستکمللغتنامه دهخدامستکمل .[ م ُ ت َ م ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استکمال . تمام کردن خواهنده . (از منتهی الارب ). کامل کننده و تمام کننده چیزی را. (از اقرب الموارد). رجوع به استکمال
جابرلغتنامه دهخداجابر. [ ب ِ ] (اِخ ) ابن افلح اندلسی . او راست : کتاب استکمال در هیئت . (قفطی ص 319). وی دو بیت زیر را در هجاء ابوالبرکات گفته است :لنا طبیب یهودی حَماقَتُه ُاذ
تمام کردنلغتنامه دهخداتمام کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کامل کردن و انجام رساندن . (ناظم الاطباء). به آخر رسانیدن . بپایان رسانیدن . به پایان بردن . استکمال . (یادداشت به خط مرحو
استتماملغتنامه دهخدااستتمام . [ اِ ت ِت ْ ] (ع مص ) تمام کردن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). استکمال . || تم ّ و تمه خواستن از کسی . (منتهی الارب ). || استتمام نعمت ؛ تمام
استیعابلغتنامه دهخدااستیعاب .[ اِ ] (ع مص ) گرفتن . فراگرفتن . همگی چیزی فراگرفتن . کمال . استکمال . همه را فرارسیدن . (تاج المصادر بیهقی ). استغراق . همه را فارسیدن . (زوزنی ). هم