استونلغتنامه دهخدااستون . [ اُ ] (اِ) بالار. ستون . (برهان ). عماد. ساریة. (منتهی الارب ). مخفف آن اُسْتُن . (جهانگیری ). رجوع به استن شود. و معرب آن اسطوانه است : چارعنصر چاراست
استونفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمایعی بیرنگ، فرّار، و قابل اشتعال که از تقطیر املاح اسیداستیک بهدست میآید و در تهیۀ رنگ و لاک به کار میرود. بسیاری از مواد را در خود حل میکند و به همین دلی
اسطونلغتنامه دهخدااسطون . [ اُ ] (معرب ، اِ) بیونانی اسطفین است که زردک باشد. و بهترین آن زرد و شیرین بود. (برهان ). گزر. جزر. رجوع به اسطفین شود.
استون آبادلغتنامه دهخدااستون آباد. [ اُ ] (اِخ ) موضعی در انزان هزارجریب . (سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 79 و 125 بخش انگلیسی ). و رجوع به استناباد شود.
استون آبادواژهنامه آزاداستون آباد در 10کیلومتری جنوب شهرستان بندرگز بخش نوکنده قرار دارد از نظر موقیعت جغرافیای از شمال جاده شاه عباسی از شرق روستای وطنا از غرب روستای بنفش تپه و از