استواءلغتنامه دهخدااستواء. [ اِ ت ِ ] (اِخ ) (خطِ...) اِسْتِوا. خطی موهوم که زمین را بدو نیمه کند از اقصای مشرق تا اقصای مغرب . (دمشقی ). معدل النهار. استوای فلکی : روزی بود کاین
استواءلغتنامه دهخدااستواء. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) برابر یکدیگر شدن . (منتهی الارب ). برابر شدن . (غیاث ). برابر شدن با. برابر گردیدن . (منتهی الارب ). برابری . یکسانی . همواری : استوی
استواءفرهنگ انتشارات معین(اِ تِ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) برابر شدن ، مانند یکدیگر شدن . 2 - (اِمص .) قرار گرفتن ، استقرار. 3 - (اِ.) در جغرافیا دایره ای فرضی که مانند کمربندی زمین را به دو
خط استواءلغتنامه دهخداخط استواء. [ خ َطْ طِ اِ ت ِ ] (اِخ ) خطی است موهوم که یک سر آن بمشرق و سر دیگر بمغرب که حکما در زمین بمقابله و محاذات دائره ٔ معدل النهار بر وسط زمین فرض کنند
استواررأیلغتنامه دهخدااستواررأی . [ اُ ت ُ رَءْی ْ ] (ص مرکب ) استوارخرد. بَهْزَر. محصدالرأی . (منتهی الارب ).
اِحْتِواءٌدیکشنری عربی به فارسیمهار کردن , سرکوب کردن , به کنترل در آوردن , کنترل کردن , پيشگيري از گسترش (رشد)
خط استواءلغتنامه دهخداخط استواء. [ خ َطْ طِ اِ ت ِ ] (اِخ ) خطی است موهوم که یک سر آن بمشرق و سر دیگر بمغرب که حکما در زمین بمقابله و محاذات دائره ٔ معدل النهار بر وسط زمین فرض کنند
خوجانلغتنامه دهخداخوجان .(اِخ ) قصبه ٔ بلوک استواء از نیشابور. (دمشقی ) (معجم البلدان ) (منتهی الارب ): خوجان شهرکی است [ از خراسان ] با کشت و برز بسیار و آبادان و از حدود نشابور