استندارلغتنامه دهخدااستندار. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) استندره ؛ رآه نادراً. || استندر القوم اثره ؛ تتبعوه . || استندر المال ُ الرطب َ؛ تتبعه . (المنجد).
استندارلغتنامه دهخدااستندار. [ اُ ت ُ ] (اِخ ) حکام سلسله ٔ پادوسبان طبرستان نخست بعنوان اسپهبد و سپس بعنوان استندار خوانده میشدند و گویند که استندار به معنی «حاکم کوهها» است . (سف
استنداریهلغتنامه دهخدااستنداریه . [ اُ ت ُ ری ی َ ] (اِخ ) رجوع به استندار و رجوع بسفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 3 و 26 و رجوع به اسپهبدیه شود.
اسپندارلغتنامه دهخدااسپندار. [ اِ پ َ ] (اِ) شمع، که معشوق پروانه است . (برهان ). || مخفف اسپندارمذ. || بودن نیر اعظم در برج حوت . (برهان ). اسفندار. || درختی است که مطلق باثمر نبو
استنداریهلغتنامه دهخدااستنداریه . [ اُ ت ُ ری ی َ ] (اِخ ) رجوع به استندار و رجوع بسفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 3 و 26 و رجوع به اسپهبدیه شود.
چهاربختلغتنامه دهخداچهاربخت .[ چ َ ب ُ ] (اِخ ) نام ابن استندار، یکی از اجداد یحیی بن مندة. و معرب آن صهاربخت است . (یادداشت مؤلف ).
شهرآگیملغتنامه دهخداشهرآگیم . [ ش َ ] (اِخ ) استندارشهرآگیم بن نماور. وی بسال 640 هَ . ق . از طرف حاکم گیلان مغلوب گردید. (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ رابینو ص 49).
جلال الدولةلغتنامه دهخداجلال الدولة. [ ج َ لُدْدُ ل َ ] (اِخ ) اسکندربن زیاد (استندار) از حاکمان وملوک آل پادوسبان است . وی در تاریخ 21 ذی الحجه 740 هَ . ق . = 1240 م . شروع به تجدید ب
تبکیلغتنامه دهخداتبکی . [ ت َ ] (اِخ ) یکی از ایلات ترک که استندار جلال الدوله اسکندر (731 - 761 هَ . ق .) آنان را به ری و شهریار کوچ داد. رجوع به سفرنامه ٔ مازندران رابینو ص 15