استند إلىدیکشنری عربی به فارسیتكيه كرد به , استناد جست به , استدلال كرد به , اعتماد كرد به , اتّكا كرد به
استندارلغتنامه دهخدااستندار. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) استندره ؛ رآه نادراً. || استندر القوم اثره ؛ تتبعوه . || استندر المال ُ الرطب َ؛ تتبعه . (المنجد).
استندارلغتنامه دهخدااستندار. [ اُ ت ُ ] (اِخ ) حکام سلسله ٔ پادوسبان طبرستان نخست بعنوان اسپهبد و سپس بعنوان استندار خوانده میشدند و گویند که استندار به معنی «حاکم کوهها» است . (سف
استنداریهلغتنامه دهخدااستنداریه . [ اُ ت ُ ری ی َ ] (اِخ ) رجوع به استندار و رجوع بسفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 3 و 26 و رجوع به اسپهبدیه شود.