استلحاقلغتنامه دهخدااستلحاق . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) خواندن تا بهم شوند. (منتهی الارب ). || دعوی کردن که فرزند آن من است . (تاج المصادربیهقی ) (زوزنی ). به خود نسبت دادن و خواندن چیزی
استلحاقفرهنگ انتشارات معین(اِ تِ) [ ع . ] (مص م .) 1 - فراخواندن کسانی را برای به هم آمدن ، درخواست ملحق گردیدن . 2 - دعوی کردن که فرزند از آن من است ، به خود نسبت دادن .
استحلاقلغتنامه دهخدااستحلاق . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) استحلاق اتان یا مراءة؛ نه سیر شدن از آرامش نه بارور شدن . (از منتهی الارب ).
استلحاملغتنامه دهخدااستلحام . [ اِ ت ِ ](ع مص ) راه جستن . || در پی راه فراخ تر رفتن . || فراخ شدن راه . || کشته شدن . یقال : استلحم الرجل ؛ یعنی کشته شد. (منتهی الارب ). || فراگرف
مستلحقلغتنامه دهخدامستلحق .[ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استلحاق . کسی که «الحاق » می کارد و آن میوه ٔ بعد از نخستین میوه است . (از اقرب الموارد). || چیزی را به خود نسبت دهن
شعوبیةلغتنامه دهخداشعوبیة. [ ش ُ بی ی َ ] (اِخ ) شعوبیه . گروه شعوبی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). فرقه ای از مسلمانان که به تحقیر شأن عرب و اهانت بر آنان ای
دعوی کردنلغتنامه دهخدادعوی کردن . [دَع ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مدعی بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ادعا کردن . ادعاء. (از المصادر زوزنی ) (دهار). زعم . (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ) :
بازبستنلغتنامه دهخدابازبستن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) دوباره بستن . (ناظم الاطباء). || کنایه از سفر کردن . (غیاث اللغات ). || متصل کردن . ملحق کردن . الصاق کردن . وصل کردن . سپردن .
آنلغتنامه دهخداآن . [ ن ِ ] (ضمیر ملکی ) مال ِ. متعلق به . ازملک . و گاهی ازآن ِ و زآن ِ گویند : اسبی بود آن ِ منذر اشقر. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و همه ٔ گوسفندان دیگر ازآن ِ ح