استکماللغتنامه دهخدااستکمال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) تمام کردن خواستن . (منتهی الارب ). طلب تمامی کردن . تمام شدن خواستن . تمامی خواستن . استثمام : در استکمال آلت و استدعای اعوان دولت
استجماللغتنامه دهخدااستجمال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) جمل گردیدن . (منتهی الارب ). اشتر گشتن . (تاج المصادر بیهقی ): استجمل البعیر.
استحماللغتنامه دهخدااستحمال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) برداشتن خواستن . (تاج المصادر بیهقی ). بار برداشتن خواستن . (زوزنی ). || استحمال بر؛ حَمل ِ حوائج و امور خویش به : استحمله نفسه ؛ خ