استرکلغتنامه دهخدااسترک . [ اَ ت َ رَ ] (اِخ ) قصبه ای در استراباد، که گویند یزیدبن مهلب از سران عرب استراباد را در محل آن بناکرد. (سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو صص 71 - 7
استرکلغتنامه دهخدااسترک . [ اِ ت ِ رَ] (اِ) بیخ خوشبوئی است که بترکی قره کولک گویند و میعه ٔ سایله هم گویند. (شعوری ). رجوع به اصطرک شود.
اصطرکلغتنامه دهخدااصطرک . [ اَطَ رَ ] (معرب ، اِ) صمغی است سرخ بسیاهی مایل . || و بعضی گویند صمغ درخت زیتون است ، نزله را نافع باشد. (برهان ) (هفت قلزم ) (آنندراج ). بیونانی میعه
استرکاکلغتنامه دهخدااسترکاک . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) سست و ضعیف شمردن . (منتهی الارب ). رکیک شمردن . (زوزنی ). || سست و ضعیف یافتن . (منتهی الارب ). ضعیف یافتن . (تاج المصادر بیهقی ).
استرکیلغتنامه دهخدااسترکی . [ ] (اِخ ) (منزل ...) منزلی در نزدیکی مرغاب و سرخس . (حبیب السیر جزو3 از ج 3 ص 245).
آسترکیلغتنامه دهخداآسترکی . [ ] (اِخ ) شعبه ای از طایفه ٔ دورکی بختیاری و آن شعبه بر دو تیره است ، چاربری و کایی وند.
آسترکیواژهنامه آزادآسترکی به معنی ستاره ای که در بین دیگر ستارگان نور بیشتری دارد،و به خاطر قدرتی که در میان تمام طوایف بختیاری داشت به این نام نام گذاری شد
استرکاکلغتنامه دهخدااسترکاک . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) سست و ضعیف شمردن . (منتهی الارب ). رکیک شمردن . (زوزنی ). || سست و ضعیف یافتن . (منتهی الارب ). ضعیف یافتن . (تاج المصادر بیهقی ).
استرکیلغتنامه دهخدااسترکی . [ ] (اِخ ) (منزل ...) منزلی در نزدیکی مرغاب و سرخس . (حبیب السیر جزو3 از ج 3 ص 245).
آسترکیلغتنامه دهخداآسترکی . [ ] (اِخ ) شعبه ای از طایفه ٔ دورکی بختیاری و آن شعبه بر دو تیره است ، چاربری و کایی وند.
آسترکیواژهنامه آزادآسترکی به معنی ستاره ای که در بین دیگر ستارگان نور بیشتری دارد،و به خاطر قدرتی که در میان تمام طوایف بختیاری داشت به این نام نام گذاری شد