استردارلغتنامه دهخدااستردار. [ اَ ت َ ] (نف مرکب ) استربان . استروان : سیلی دررسید... گله داران بجستند و جان را گرفتند و هم چنان استرداران ، و سیل کاروان و استران را درربود. (تاریخ
توبی جبهلغتنامه دهخداتوبی جبه . [ ؟ ج ُب ْ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) این کلمه در دیوان البسه ٔ نظام قاری آمده و در فرهنگ لغات با علامت استفهام معنی نشده است ولی از شواهد چنین برمی آید
دوتهیلغتنامه دهخدادوتهی . [ دُ ت َ ] (ص نسبی ، اِ مرکب ) لباسهای آسترشده . (ناظم الاطباء). جامه ٔ دراز ابره و آستر که با هم دوزند و بر این قیاس یک لایی و دولایی بیاید. (آنندراج )
مبطنةلغتنامه دهخدامبطنة. [ م ُ ب َطْ طَ ن َ ] (ع ص ) مؤنث مبطن . (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد). امراءة مبطنة. (مهذب الاسماء). زن باریک میان . ج ، مبطنات . (ناظم الاطباء).