استانیلغتنامه دهخدااستانی . [ اِ ] (ص نسبی ) منسوب به استان ، یکی از قرای سمرقند در سه فرسنگی آن . (انساب سمعانی ).
استانیلغتنامه دهخدااستانی . [ اُ ] (ص نسبی ) منسوب به یکی از چهار استان بغداد. رجوع به استان شود. و هبةاﷲ استانی بن عبدالصمد به یکی از آن چهار استان منسوب است . (از منتهی الارب ).
آستانیلغتنامه دهخداآستانی . (ص نسبی ) منسوب به آستان . || (حامص ) کنایه از فروتنی و تواضع : سری چون نقش پای دوست با افتادگان دارم از آن بر آسمانی برگزیدم آستانی را.طالب آملی .
استآنیواژهنامه آزاداستانی ، از ریشه فعل است، به معنای واقع گرا، بجای کلمه مستند، برای فیلم مستند و غیره
استانیدنلغتنامه دهخدااستانیدن . [ اِ دَ ] (مص ) گرفتن . (آنندراج ). ستاندن . استاندن . || بازداشتن . (برهان ) (سروری ) (رشیدی ). || منع رفتن کردن . (برهان ). متوقف ساختن : مرکب استا
استانیسلاسلغتنامه دهخدااستانیسلاس . [ اِ ] (اِخ ) (سن ...) مسیحیان دو قدیس بدین اسم دارند: یکی از آنان در سال 1072 م . مترپولیت کراکوویا بود و به امر سلطان بولسلاس دوم بقتل رسید و لذا
استانیسلاسلغتنامه دهخدااستانیسلاس . [ اِ ] (اِخ ) مولد او بسال 1550 م . وی در مدرسه ٔ ژزوئیتهای وین تعلیم یافت و علی رغم ممانعت پدر کشیش ژزوئیت گردید و در هیجده سالگی درگذشت . ژزوئیته
استانیسلاوولغتنامه دهخدااستانیسلاوو. [ اِ ] (اِخ ) شهری در لهستان (گالیسی )، قرب دِنیِسْتِر. دارای 52000 تن سکنه و ناحیه ٔ معدنی است .در سال 1939 م . به روسیه ٔ شوروی ملحق گردیده بود.