استادکارلغتنامه دهخدااستادکار. [ اُ ] (ص مرکب ) اُستاکار. ماهر مسلط در صنعت یا حرفه ای : شاگردپیشگان و خریطه کشان وی استادکار تیر سپهرند بر زمین .سوزنی .
استادکارفرهنگ انتشارات معین( ~.) (ص فا.) 1 - ماهر و مسلط و متخصص در صنعتی یا حرفه ای . در لفظ عامیانه اوساکار. 2 - کارفرما.
استادکارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که عدهای را در صنعتی یا حرفهای آموزش میدهد.۲. سرپرست و بزرگتر کارگران در کارگاه صنعتی.
استادکاریلغتنامه دهخدااستادکاری . [اُ ] (حامص مرکب ) صفت استادکار. مهارت : بچابک دستی و استادکاری کنی در کار این قصر استواری .نظامی .
استادگارلغتنامه دهخدااستادگار. [ اِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) دربان و خادم . (آنندراج بنقل از فرهنگ سکندرنامه ).
استادکاریلغتنامه دهخدااستادکاری . [اُ ] (حامص مرکب ) صفت استادکار. مهارت : بچابک دستی و استادکاری کنی در کار این قصر استواری .نظامی .
استاکارلغتنامه دهخدااستاکار. [ اُ ] (ص مرکب ) مخفف استادکار. در اغلب ولایات مانند خراسان و گیلان بر صنعتگران از کفاش و خیاط و نجّار و یا کارگران فنی کارخانه ها اطلاق کنند و زیردستا
ماهرلغتنامه دهخداماهر. [ هَِ ] (ع ص ) استادکار در کار خویشتن . (مهذب الاسماء). استاد. (دهار). استاد هر فن . ج ، مَهَرَة. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد حاذق و دانای در کار. (ناظ